تولد اولین مروارید
وای خدای من عشق من دندون دار شد.
مدتها بود که شبها خواب نداشتی و نداشتم و هم اینکه فوق العاده کم غذا شده بودی و بد قلق و شده بودی عین عیال غر غرو بداخلاق.
از شنبه 19/12/91 بود که تب شدید کردی واقعا تب شدیداااااا. تو تب میسوختی. ساعت 11 شب بود فهمیدم. سریع شروع کردم استامینوفن رو 4 ساعت 4 ساعت دادند و دیدم قطع نمیشه و همه هم خواب بودند و نمی تونستم کسی رو بیدار کنم. پاشویه رو شروع کردم. خاله زهرا که داشت درس می خوند کمی کمک کرد و ی کم تبت پایین اومد.
ولی از ترس اینکه خدا ناکرده تشنج نکنی تا خود طلوع صبح چشم رو هم نذاشتم. ساعت 4 صبح تا 5 هم مامان جون متوجه شد و کمک کرد ولی نگران بودم. متاسفانه یک شنبه هم میخواستم خونه تکونی کنم و کارگر داشتم و مجبور بودم تو رو مامان جون رو تنها بزارم.
یک ساعتی هم وسط روز اومدم و شما رو نگه داشتم و دیدم هنوز تب داری. تا اینکه به دکتر فتحی زنگ زدم و علایمت رو گفتم دکتر گفت ویروس گرفتی و ممکن هست به خاطر دندون هم باشه.
دلم آروم نشد و بردمت غروب درمانگاه. دکتر اطفال هم میگفت ویروس گرفتی. ولی من میدونستم بخاطر دندون درآوردنت هست.چون"
1- لثه هات کاملا ورم کرده و سفید سفید بود.
2- بی قرار شده بودی.
3- آبریزش نداشتی و سرفه هم نداشتی
خلاصه که امروز ساعت 5 غروب که داشتم بهت خرما میدادم دستم رفت رو لثه ات دیدم واییییییییییییییی عشقم، عمرم ی مروارید کوچولوی ریز درآورده.
مامان جون و باباجون کلی ذوق کردند و بهت تبریک گفتند و مامان جون هم شب شام از بیرون گرفت.
پدرت هم مثل همیشه چنان ذوقی کرد که خدا میدونه.(کم کم عادت میکنی) آخه وقتی بهش زنگیدم که مژدگانی بده؟ خیلی خونسرد گفت : مهراد دندون درآورده؟
شب خاله ها کلی خوشحال شدند.
دیگه حتی مدل خندیدنت هم عوض شده.
مامانم گل پسرم مبارک باشه.


تولد اولین مروارید
