سه تا دوست
گل پسرم؛
داشتن دوست خیلی خوبه ولی به شرط اینکه دوستت انسان خوبی باشه و تو خانواده بزرگ و با فرهنگی بزرگ شده باشه.
تو زندگیم خیلی دوست ندارم. شاید به تعداد انگشتان دستم ولی همون تعدادی هم که دارم دوست های نابی هستند که جزء بهترین ها هستند.
خاله مریم و خاله مرجان دوست های دوران دانشگاهم هستند که جزء دوستهایی هستند که نه تو غمم بلکه تو شادیم هم همیشه کنارم بودند.
خاله مریم تقریبا با من ازدواج کرد و محمدمانی گلش رو مرداد 90 به دنیا آورد.
من هم سال بعدش یعنی مرداد 91 و حالا خاله مرجان.
روزگاره دیگه آدم نمیدونه چی براش پیش میاد. خاله مرجان همیشه به ما دو تا می گفت دخمل میارم شما دو تا دنبالم بدویید. اون موقع من و خاله مریم می گفتیم خدا رو چی دیدی ؟
و امروز وقتی زنگ زدم بدونم جنسیت نی نیش چیه گفت که صاحب ی پسر کاکل زری تا ماه های آینده میشه. وای چقدر ذوق کردم گفتم تو بودی می گفتی دخمل میاری و بعد خوشحال و خندان (البته با کمی شیطنت) این خبر رو به خاله مریمی هم گفتم.
خدا رو شکر همون طوری که اومدم تو باعث شد غم از دست دادن مادربزرگم کم رنگ تر بشه. اومدن نی نی خاله مرجان هم به زودی باعث بشه تا غم از دست دادن پدر مهربونش قابل تحمل تر بشه. وقتی یاد خنده های خاله مرجان و مهربونیش میفتم خیلی ناراحت میشه که چرا باید تو این موقعیت همچین مصیبتی براش پیش بیاد.
بگذریم. حالا ما سه تفنگداریم با سه تفنگدار کوچک که امیدوارم اومدن سومین تفنگدار هم باعث بشه بیشتر همدیگر رو ببینیم.
شاد باشی عشقم


سه تا دوست
