سفر به آهار+ سرماخوردگی
گل پسرم ببخشید که نمی تونم تند تند بیام. هم به خاطر مشغله کاری که وقتی از سرکار میام باید بعد از بیداری شما سریع بریم خونه و غذایی مهیا کنیم و هم اینکه حال جسمیم بعد از اون جریان های دو ماه پیش اصلا مساعد نیست. و اگر الان رو پا هستم عشق به تو هست.
به هر حال :
پنج شنبه 15/6 بود که با دعوت خاله معصومه (خاله من)که جزء خاله های خوبم هستند به اوشان روستای آهار رفتیم.
متاسفانه شما دوباره سرماخورده بودی این دفعه هم حال زیاد خوبی نداشتی. نمی دونم چرا این قدر تند تند سرما می خوری البته ی علتش هم به خاطر ضعیف شدن من هم هست که به دنبال اون شیرم هم دیگه قوت سابق رو نداره.چهارشنبه شب به همراه پدرت رفتید درمانگاه محل.
این بار آبریزش بینی داشتی و شدیدا هم بینیت گرفته بود که این امر باعث شده بود که راحت تنفس نداشته باشی. خانم دکتر که همون خانم دکتری بود که تو دوران بارداریم به من استعلاجی برای اداره میداد با دیدنت کلی خوشحال شد و گفت من شما رو تو شکم مامانت دیدم. بهت قطره استامینوفن، سفکسیم داد و گفت اگر خیلی خیلی سرفه داشتی و مجبور شدی دیفن هیدرامین رو با آب قاطی بدم و بهت بدم که خدا رو شکر سرفه نداشتی و سفارش کردند که تنقلات نخوری وبیشتر شیر من رو بخوری.
من هم که یک هفته ای بود که ترک شیر شب داده بودم البته برای 4 ساعت در شب غصه ام شد که زحمت یک هفته ام هدر رفت.
خلاصه چهارشنبه اصلا خواب نداشتیم و شما مدام گریه می کردی. پدر توصیه کرد آهار نریم ولی من گفتم بریم چون حداقل کمک دستم بودند.
پنج شنبه ساعت 12 به سمت اوشان با مامان جون، باباجون، خاله ها راه افتادیم. منظره بکری بود و هوا عالی. به طوری که شما لباس کلفت به تن کردی و ما هم از سرما می لرزیدیم البته بیشتر تو شب.
این دو روز با خاله ها کلی خوشگذروندی هر چند آب بینیت سرازیر بود و دستمال به دست بودیم ولی تو مثل خودم عاشق بیرون رفتن و تو جمع هستی.
یادمه وقتی بچه بودم و یکی یک دونه (خاله ها به دنیا نیومده بوددند) وقتی سرماخورده می شدم باباجون می گفت پس مامان کبری (مامانم)ما خونه خاله معصومه(که سه تا دختر همسن من داشت) نمی ریم و من داد می زدم نه نه من مریض نیستم فقط یکم آبریزش بینی دارم!؟
خلاصه که این دو روز خیلی خیلی بهمون خوش گذشت خدا رو شکر پدرت هم خیلی راضی بودی برای من رضایت پدرت مهم بود که خدارو شکر حاصل شد.
البته ی دخمل با یک ماه فاصله از شما که اون کوچیک تر بود اونجا بود به اسم یسنا که حرکات شما دو تا با هم دیدنی بود.
شب اول با دیدنش احساس مرد بودن بهت دست داد وقتی یسنا عروسکت رو گرفت رفتی سرش داد زدی و عروسکت رو با زور گرفتی.
ولی از فردا که دیدیش دیگه باهاش با مسالمت رفتار می کردی. حتی یسنا دیگه زور می گفت و می اومد
این هم آخرین سفر ما تو تابستون که خدارو شکر خیلی خیلی عالی بود و خوش گذشت.


سفر به آهار+ سرماخوردگی
