لحظه هایی در سیزده ماهگی
این هم داماد کوچولو که تو عروسی پسردایی مامانم بوده. دامادیت رو ببینم مامان.(این بلوز رو وقتی ده روزت بود عمه جون برات آورد)

سرگرمی این گل پسر قابلمه و آبکش و لگن هست. صبح به صبح میاد سر قابلمه های مامان جونش ببینه چیزی کم و زیاد نشده.


وقتی ی روز از اداره اومدم باباجون گفت خیلی گریه کردی و تا مجبور شده تو رو بزاره تو تاب هولت بده تا بخوابی. وقتی این عکس رو دیدم کلی گریه کردم. که با رفتن به اداره همه رو تو زحمت انداختم حالا که باید مامان و بابام استراحت کنند بنده خدا وقتی از سرکار میاد تازه شما رو مراقبت می کنه و میخوابونه.
بعد بعضی ها می شینن میگن خوش به حالت که میری سرکار. انگار که ی مشت تخمه میریزم تو جیبم و میرم تفریح.(خدایا خودت قضاوت کن)

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


لحظه هایی در سیزده ماهگی
