24 ساعت بیداری
خوشگل مامان؛
تو خیلی مهربونی و تمام مسائل اطرافت رو به خوبی درک می کنی .
مدتی هست که اوضاع اطرافمون زیاد خوب نیست و تمام این مسائل روی تو اثر منفی خودش رو میزاره هر چند خیلی تلاش می کنم که تو چیزی رو درک نکنی ولی تو زرنگ تر از این حرفها هستی و از طرفی چون شیرم رو می خوری تمام حالتهایی که رو خودم اثر گذار هست به تو انتقال می کنه که متاسفانه کیه که این رو بفهمه .
از هفته گذشته که اوضاع نامناسب شد تو بد خواب و بدقلق شدی . چیزی که همیشه دوست داشتم وقتی به دنیا میای دیگه همه چیز آروم شده باشه ولی من مقصر نیستم آدمها دوست ندارند گذشت کنند حتی به خاطر دیگران. کینه شتری تو انسان ها هیچ وقت اصلاح نمیشه. خودم همیشه در مورد کودک و روانشناسی کودک مطالعه می کنم ولی هیچ چیز با یک دست اصلاح نمیشه.
بگذریم:
سه شب پیش که خونه خودمون بودیم تا ساعت 5 صبح فقط شیر خوردی باور میکنی مداوم شیر خوردی!؟ دیگه انقدر حالم بد شده بود که گریه می کردم و بهت شیر می دادم. پدرت به دادمون رسید و بلند شد و تو رو بغل کرد و راه برد و بعد از چند قلب آب خوردن خوابت برد.تا ساعت 8 صبح که دوباره شروع کردی. نمی دونم چرا شاید دوباره داری دندون درمیاری. ولی من میدونم بیشتر چون شیر استرس می خوری این شدی. تلاش می کنیم تو مثل مضطرب نشی ولی آیا کسی درک می کنه تا محیط اطراف آروم باشه حتی به خاطر تو. تصمیم گرفتم این دفعه عملی کنم. هر چند سه بار پروژه ام به در بسته خورد و لی این دفعه باید حرف دکتر فتحی عملی بشه. فکر کردم اگر دندونت بپوسه و اگر من سالم نباشم هر دو ضرر می کنیم. درد معالجه دندون رو تو می کشی و غصه اش مال منه. و آسیب کم خوابی هم اول من می خورم و به دنبال اون تو چون من سلامتی ندارم.
شب اول خوب بودی یکبار شیر خوردی و تا ساعت 3 بیدار شدی وقتی گفتم مه مه اوفه کمی گریه کردی و به خواب رفتی تا 6 صبح که دوباره شیر دادم و به خواب رفتی و من هم سرحال رفتم اداره.
دیشب خیلی شب بدی داشتیم.
ساعت 10/15 شب خوابیدی حدود 40 دقیقه ای شیر خوردی و من شستم خبر دار شد که تو شب خوبی نخواهی داشت. چون همیشه بعد از ده یا پونزده دقیقه شیر خوردن به خواب میری و بعد از دو ساعت بیدار میشی و تا صبح ده دقیقه ده دقیقه شیر میخوری ولی دیشب بعد از چهل دقیقه بیدار شدی و شروع کردی به گریه بهت گفتم اوفه گوش ندادی . گریه کردی گریه کردی و من بهت آب دادم.ی کم اندازه سه دقیقه خوابیدی دوباره گریه بهت شیر پاستوریزه دادم باز هم گریه کردی. خاله زهرا اومد پیشمون خوابید ولی اندازه سه تا پنج دقیقه می خوابیدی و شروع می کردی . ساعت شد پنج صبح و تو هنوز بیدار بودی رو صندلی چرخدار گذاشتیم ولی انگار نه انگار. باباجون رو میخواستی بردمت دیدی خوابه گفتی مامان. مامان جون اومد بغلت کرد ولی باز هم گریه کردی.
فکر کن پنج و نیم صبح داشتیم آب بازی می کردیم و تو قه قه می خندیدی. من و تو توی اتاق خواب چراغ روشن و من غصه اداره داشت دیوونه ام می کرد. مامان جون و خاله بردندت تا من حتی برای یک ساعت بخوابم تا بتونم برم اداره ولی باز هم غر غر میکردی و و گریه. فکر کردم که بیخیال اداره بشم. و بی خیال حرف رئیس که دیروز بهم تیکه انداخته بود که تو مدام مرخصی ساعتی و ماموریت میری . هر چند مرخصی ساعتیام هم بابت کار اداره بود. رفتم از پیش مامان جون گرفتمت و تو بغلم خوابت برد تا ساعت 11 صبح که بیدار شدی و خودت رفتی پیش مامان و من تا 12 ظهر خوابیدم
هر چند همه دیشب خواب بودی نداشتند و هر دو اذیت شدیم ولی دیگه دست از این پروژه برنخواهم داشت و می دونم پدرت هم بیاد کمی اذیت میشه و عامل اصلی ای که باعث به پایان نرسیدن این مسئله هم پدرت هست. ولی دیگه برام مهم دندونای تو و وضع سلامتی خودم هست.
این هم 24 ساعت بیداری که به صفحه خاطراتمون اضافه شد


24 ساعت بیداری
