پنجاه روزگی
امروز رفتی تو پنجاهمین روز تولدت.
وای که چقدر شیرین شدی مهراد ماماننننننننننننننننن.
دیگه سرتو نگه می داری البته نه زیادا کم و کلی باعث میشی همه قربون صدقه ات برند.
بعدش اینکه دستکشهاتو از دستت درآوردم و شما دیگه آزاد می تونی انگشتهاتو بخوری. ی روز دیدیم نه ی انگشت نه دو تا بلکه دو تا مشتت رو کردی تو دهنت .
ی روز هم که با عمو امیر و بابات رفته بودیم بیرون تو ماشین داشتی شیر می خوردی و دیدیم ی صدای شدید ملچ ملوچ میاد. فکر کردم از سرشیرته.دیدم نه بابا در کنار سر شیرت داری انگشتت هم می خوری. به قول بابات مهرات ترکه ای دیگه !!!!
شاهکار بعدیت اینه که می خندی وای خداجونم که می میرم برای این خنده ها و غر زدنات.
امروز هم با مامان جون رفتیم درمانگاه مینی سیتی.چون حلقه ی ختنه ات نیافتاده بود و دکتر مجبور شد بکشه و ی مقدار خون اومد و متعاقب اون شما شدیدا گریه کردی .
بعد از اون هم رفتم خانه سلامت و برات پرونده تشکیل دادم. داشتیم از درمانگاه می اومدیم که دایی محمدرضا(دایی من آخه شما که دایی نداری) اومد درمانگاه دنبالمون و شما رو آورد خونه. این دایی محمدرضا خیلی مهربونه ها و کلی هم عاشق بچه خواهرزاده هاشه. ان شا اله ی روز خودش ازدواج کنه و ی نی نی خوشگل بیاره.
تو این مدتی که مامان جون اینا رفته بودند کیش خاله ها می گفتند که خیلی تغییر کردی می گن بزرگ تر شدی و البته شیطون تر و این به خاطر کارهایی که مادرطاهره می کرد بس که با تو بازی کرد تو شیطون شدی.
خوش به حالت دیگه آقا مهراد چون دو تا خاله دوقلو داری و مدام مراقبت هستند و مامان جون که دیگه هیچی سنگ تموم برات گذاشته.این مادربزرگا شما رو لوس نکنند خیلیه.

بهشون می گم بغلش نکنید می گن بابا ول کن کی گفته بچه بغلی میشه. منم حرص می خورم و مثل چند روزه پیش که از شدت کم خوابی به عالم و آدم گیر می دادم می گم بابا جون این بغلی بشه دردسرش مال من نه برای شماست نه باباش من بیچاره باید تا صبح بشینم.
ولی کیه که گوش بده همشون می گند نوه مونه دیگه خاله ها هم که می گند ولش کن آبجی.


پنجاه روزگی 
