خنده
قربون پسرم برم که داره یواش یواش بزرگ میشه و همه رو شاد میکنه و الان شما 54 روزته.
من و پدرت و خانواده هامون دوست داشتیم زودتر به روزی برسی که وقتی باهات حرف می زنیم و ادا در می آوریم شما بخندی.
تا اینکه یواش یواش دیدیم نسبت به صداهایی که درمی آریم!و اداهایی که درمیآریم شما عکس العمل نشون می دی و می خندی.
اون هم چه خنده های خوشگلی.
دیروز ی مورد جالب دیدم و اون هم اینکه:
چون دو ماهی بود که به خاطر تولد شما رفته بودیم خونه مامان جون و پدرت تنها خانه بود و خانه رو زیر رو کرده بود و از طرفی هم چون خونه تکونیه شهریور رو انجام ندادم و چون همکارهام می خواستم بیان دیدن شما قرار شد که خونه رو به کمک ی خانم تمیز کنم.
شما تو پذیرایی بودی و من تو آشپزخونه داشتم تمیز می کردم و یادم رفته بود که شما هستی و من باید با شما حرف بزنم.
دیدم مدام داری غر می زنی.فکر کردم شیر می خوای.شیر دادم دوباره اومدم دیدم دوباره غر می زنی اومدم جاتو عوض کردم.باز دوباره این غر زدنها تکرار شد تا اینکه ای کیو سان شدم و فهمیدم ای داد بر من پسرم می خواد باهاش حرف بزنم.عادت کردی دیگه مامانی.چون تو دوران بارداریم مدام باهات حرف می زدم.
و اینکه ی روز هم دیدم که وقتی صدای گاو رو درمیآرم کلی ریسه می ری.
به قول پدرت تمام عیار شدیم دلقک و مدام باید برات صدا دربیاریم.قند عسل.
هر روز دوست داشتن ما نسبت بهت بیشتر و بیشتر میشه عشقم.



خنده
