کارهای جدید
به قول شاعر مرحوم قیصر امین پور عزیز چقدر زود دیر میشه.
تو داری روز به روز چهره ات عوض میشه و بزرگ تر از روز قبل و حتی ساعت های گذشته میشی.
وقتی می بینم که داری یواش یواش غریبی می کنی.
وقتی شیر می خوری تو چشمام نگاه می کنی.
وقتی زبون در میاریم تو هم در میاری.
وقتی لباسهای سایز صفرت به تنت نشد و حالا سایز یک به تنت نمیشه
وقتی گرسنه ات باشه یا خوابت بیاد چشمهای نازت حسابی بارونی میشه.
وقتی یواش یواش سرتو ی کمی نگه می داری
وقتی هفته پیش روی میز ناهارخوری گذاشته بودیمت مثل قدیمها و یهو دیدیم که برگشتی به پهلو! همه وحشت کرده بودند!
وقتی مولتی ویتامین می دم و می بینم بوش اذیتت می کنه و اون بینی کوچولوت رو جمع می کنی.
وقتی با زبون بی زبونی غان غان می کنی.
همه و همه به من نشون می ده که تو داری بزرگ میشی.
به قول پدرت هر کی میخواد گذر عمرش رو لحظه به لحظه حس کنه بچه بیاره.
وای که چقدر زندگیمون رو با اومدنت رنگ های شاد پاشوندی.
هفته پیش بود که وقتی بردمت حمام دیدم از جای واکسن سلت همینطور چرک میاد خیلی ترسیدم. مدام هم گریه می کردی که باباجون و مامان جون ی جوری نگهت داشتند تا پدرت استامینوفن برامون خرید و آورد. از شانس هم اون شب باید می رفتیم خونه و نگران اینکه اگر به گریه بیفتی چه کنم.
بالاخره تا شنبه ی جوری سر کردیم و شنبه بعد از اینکه خاله های مامان جون که برای دیدن شما آمده بودند رفتند زود رفتیم دکتر تو شهرک(دیگه دکتر فتحی دکتر اطفال خودت نرفتیم)اتفاقا دکتر خیلی خوبی هم بود. گفت باید جای واکسنت همین طور بشه اگرنه خوب نزدند که چرک نمیکنه. و گفت که حساسیت (اگزما) تا نه ماهگی همراهت هست. و دعوام هم کرد که چرا لباس زیاد پوشانده بودم گفت زمستون چه می کنی؟ بخصوص که هوای این طرفها خیلی سردتر هم هست.
راستی با اجازه گل پسرم رفتم و پولهاتو که برات جمع شده بود 4 تا النگو خریدم.هر چند طلا روز به روز نه ساعت به ساعت بالا می رفت ولی دیدم اگر پولت تو خونه باشه خرج میشه. با مشورت پدرت رفتم النگو خریدم که فعلا امانت تو دستهام باشه بلکه ی پوزی هم با طلاهای پسرم بدیممممممممممم.ههههههههه
دیشب که بارون می اومد ازت خواستم برای نی نی خاله زینب هم دعا کنیم خیلی دعا کن که به امید خدا سبا هم زودتر خوب بشه و خاله زینب از نگرانی آزاد بشه.
راستی ی خبر خوب که پدرت اجازه داد برای شهادت حضرت علی اصغر(ع) ببرمت مصلی.
چند روز پیش هم با مامان جون رفتیم و حدود 58 تا از عکسهات رو گلچین کردم و ی آلبوم کودک هم خریدم تا هر وقت خاله ها وقت کردند عکس هاتو بزارند تو آلبوم.
و ی خبر بد هم که باید از این به بعد هفته ای یک روز برم اداره. رئیسم گفت برم که شغلم رو از دست ندهم. بنابراین نامه زدند برام که از این به بعد یک شنبه ها برم اداره. وای که چقدر سخت هم برای تو و هم برای مامان جون میشه.

عشقم خیلی دوستت داریم.


کارهای جدید
