مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

کشف یازده ماهگی

مراحلی از بالا رفتن از مبل وقتی که پدر متکا رو میزارند پایین مبل جهت مطالعه. گل پسر سوء استفاده می کنند. تا کشف جدیدش رو به همه نشون بدند. 1- 2- 3- 4- دومین کشف هم الو گفتن به زبون خودت هست. وقتی می بینی نه من موبایلم رو می دهم نه پدرت چهارشنبه یعنی 8/3/92 خودت مشتت رو بردی پشت گوشت و مدام می گفتی اَ اَ.قربونت برم مننننننننن ...
10 خرداد 1392

عکس های ماه دهم

این جا رفته بودیم عروسی پسرخالۀ من(یعنی مامان سحر) وقتی طبق معمول من نیستم و اداره هستم شما می ری اتاق خاله ها و وسط کتاب کنکورشون رژه میری. خاله ها هم به موهات که بلند شده ی کلیپس زدند تا ببینند کی مامانت وقت میکنه موهای پسرش رو کوتاه کنه؟! شرمنده ام عشقم اینجا مشغول دیدن نی نی های مجله شهرزاد هستی که بعد از پنج ماه جرات کردم دوباره بخرم.بس که مثل الان اجازه دیدن نمی فرمایید.البته الان از مجله چیزی باقی نمونده چون برگ برگه 3000 تومنیش رو کندی و می خواستی نوش جان بفرمایید. این هم عشق من که خوشگل داره مامانش رو می بینه که ی عکس خوشگل ازش بندازم. عشقم، امید به زندگیم عاشقانه دوستت دارم. ...
20 ارديبهشت 1392

سرکشی به آشپزخانه

من که صبح ها سرکار میرم شما پیش مامان جون می مونی روزهایی که خاله ها کلاس ندارند زحمت شکار لحظه ها رو می کشدند. آقا به نظرتون بهداشت رعایت شده؟ اول در رو باز می کنیم بعد پاها رو این شکلی کج می کنیم بعد آمار می گیریم ببینیم چند تا کشو داره؟! چی داره؟ آیا میوه هاش خوشمزه است، نیست؟   بعد بلند می شیم رد گم کنی(یواشکی ببینم می تونم قدم به بالاها برسه به نظرم اون بالا وضعیت بهتره) نه مثل اینکه نمی شه .ولش کن از این سرکشی بهداشتی من چیزی بهم نمیرسه. می رم به ..... خوردن ماستم برسه خیلی بهتره بالاخره تهش ی قوتی داره ...
27 فروردين 1392

سفر به شمال

مثل اینکه قرار هست تا پایان 12 سالگی شما کل ایران رو بگردی البته همه هم در یک حد یک یا دو روز. پنج شنبه 22 فروردین همون دخترعمه ام که چندی پیش عروسیشون بود و شما برای دومین بار رفتی عروسی همسرشون تو شمال هم برای اقوام خودشون عروسی گرفتند و ما هم دعوتشون رو لبیک گفتیم. عروسی از ساعت 5 تا 1 شب بود و خیلی بهم خوش گذشت. چون باباجون شما رو برای سه ساعت تو خیابونهای مینودشت گردوند تا بخوابی و ما هم به پایکوبی بپردازیم. ساعت 8 شب باباجون شما رو به من تحویل داد و بعد خاله ها زحمت کشیدند و نگهداری کردند و شما تا ساعت 12 شارژت تموم شد و رفتیم جایی که خانواده آقا داماد تدارک دیده بودند استراحت کردیم فردا 8 صبح به سمت ساری رفتیم تا سری هم ب...
27 فروردين 1392

عکس های نوروزی

اول یک عکس از زمانی که هپلی شده بودم و موهام حسابی بلند شده بود این مدل خندیدنم برای موقعی که عمو امیرم وقتی این مدلی می خندید من هم اداشونو در میاوردم این هم عکسی از سیزده به در که امسال در کنار خانواده پدرم بودیم ...
16 فروردين 1392

خواب

عشقم جدیداً نمی دونم شاید به خاطر در اوردن دندون باشه یا دلیل دیگه ای داره من نمیدونم. شبها خیلی خیلی بد میخوابی. خوابت میاد ولی نمیدونی چطور بخوابی. رو پا میزارم، رو شونه ام میزارم، تو دستم میخوابونم، نمی خوابی که نمیخوابی. چشمهات بسته است آ ولی نمی دونی چطور باید بخوابی. تا اینکه ی شب اینطوری خوابت برد. این هم عکس جدید عشقم ...
14 اسفند 1391

مهراد سبیلو

از موقعی که شما می تونی بشینی مجبوریم رو زمین بشینیم که میز رو به هم نزنی. و همیشه قبول زحمت رو موقع غذاخوردن باباجون میکشند. من که اداره بودم و اینجا مثل همیشه تو بغل باباجون بودی ...
8 اسفند 1391