مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

مهراد در مهراد بستری شد

1392/9/22 12:52
نویسنده : مامان سحر
703 بازدید
اشتراک گذاری

عشقم ؛

فکرشو هم نمی کردم. البته چرا؟ مدتی پیش پیش خودم لحظه باور کن لحظه ای گفتم خدا رو شکر که مهراد حتی برای زردیش پاش به بیمارستان نرسید. چند روز بعد این مشکل برای ما پیش اومد.

بعد از اینکه پیش دکتر فتحی رفتیم و دکتر دارو داد یک شنبه رفتم سرکار و مامان جون زنگ زد که هیچ توفیقی به وجود نیومده و مامان کوتریماکسازول شروع کرده. از قضا همون شب هم رفتیم خونه خاله معصومه(خاله خودم)خودم هم از صبح یک شنبه مدام تهوع و پیچش شکم داشتم دیگه کلافه شده بودم. تو خاله معصومه شاید بگم چهار یا پنج بار لباسهاتو عوض کردیم با هر بار بیرون روی کل لباسهات کثیف میشد. دیگه خودم هم نایی برای تعویض نداشتم و خدا خیر بده مامان جون و خاله ها رو.

لحظه ای انقدر دلم به حالت سوخت که میخواستم قید احترام به میزبان رو بزنم و بپرم بیرون ماشین بگیرم و ببرمت بیمارستان. تا اینکه ساعت های ده شب بهتر شدی و بیرون روی کمتر شد و گفتم اگر تا صبح دیگه برنگرده که هیچ اگرنه حتما به بیمارستان میریم.

تا صبح دو بار شدید بیرون روی داشتی و صبح با باباجون و مامان جون به بیمارستان مهراد جایی که دکتر فتحی توصیه کرده بود که اگر مطب نبود ببریم رفتیم.

دکتر بهرامی نبود ارجاع به دکتر پوینده دکتر پوینده هم نبود رفتیم پیش دکتر لاهیجی بعد از معاینات دکتر لاهیجی گفت: انقدر بدنش کم شده که دیگه اشک از چشماش نمیاد و 700 گرم از آب بدنش رفته دو روز باید بستری بشه و برگه بستری رو داد.

چه حالی داشتم قابل توصیف نیست. لحظه ای من و مامان جون تو پارکینگ نشسته بودیم و فقط اشک میریختیم.

باباجون اومد و نصف مبلغ بیمارستان رو دادیم و بعد از کارهای اداری تو اتاق 218 بیمارستان مهراد بخش کودکان بستری شدی.

وای که چه حالی داشتم وقتی خون ازت گرفتند وقتی آتل بستند تا آنژوکت وصل کنند خدا می دونه و بس. انقدر تو اتاق تزریق گفته بودی:عمَه،مامان،آجی،بابا، جیش پرستارها می خندیدند. این مدت هم مدام به پرستارها میگفتی عمَه. وبرای اونها عجیب بود که چرا ی بچه که همش خاله میگه میگه عمَه.

می پرسیدند عمه اش رو خیلی دوست داره؟ گفتم خیلیییییییی. هم اینکه عمه اش هم اینجا نیستند و ما مدام بودن عمه رو یادآور شدیم فکر میکنه که عمه کسی هست که تازه دیده. با اینکه ما عکس عمه رو تو لب تاب نشون میدیم.

شب اول سه تا سرم وصل شد و تا فرداش تبت ادامه داشت.و تو بی قرار اینکه راه بری . ولی انقدر بی حال بودی مدام به خواب می رفتی و دوباره بلند می شدی میگفتی بابا،آجی،مامان و به در اشاره می کردی و دل من هم تیکه تیکه میشد.

از این سمت هم خودم به خاطر حالتهای عصبی بیماری شما دچار بیرون روی شدید شدم. طوریکه میخواستم زنگ بزنم مامان جون بیاد و شب بمونه ولی دلم سوخت که چقدر اون بنده خدا باید زحمت بکشه که اگر کمک هم اتاقیمون و همسرش نبود نمیدونم چه کار باید میکردم. تا اینکه به دکتراعدل(همکارم)زنگ زدم و بهش گفتم هرچقدر یدوکینول و هیوسین میخورم انگار نه انگار و ایشون هم توصیه کرد پوکساید اگر داری بخور حالتهای عصبی سراغت اومده وقتی اون رو خوردم آب رو روی آتیش.

روز دوم سرم هات شد دو تا. ولی من دیدم دوباره ازت آزمایش خون گرفتند و خواستند نوار قلب بگیرند و بعد فهمیدم در اثر بیرون روی شدید متاسفانه پتاسیم خونت شدید اومده پایین.یعنی نرمال 4 هست شده 2 و این افت پتاسیم تو عملکرد قلب خلل ایجاد میکرد. و من دوباره حالتهای عصبیم برگشت و اون حالت بهم دست داد. و مجبور به خوردن دوباره پوکساید شدم.

خلاصه روز چهارشنبه شد و خوشحال که دیگه مرخص میشیم ولی وقتی دکتر پوینده برای معاینه اومدند گفتند پتاسیم خیلی اومده پایین اگر بخوای بری خونه و این نیاد بالا به قلب بچه آسیب میرسونه بنابراین یک شب دیگه باید باشه تا ما تو سرم پتاسیم زیاد تزریق کنیم.

هم تو خسته شدی و هم من. غصه من هم از تو بود و بس.

از باباجون خواستم مامان جون رو به بیمارستان بیارند و من رو ببرند خونه تا استحمام بکنم و لباسهام رو تعویض کنم چون شما تو لباسم جیش کرده بودی نمازم هم قضا شده بود.

خلاصه بعد از اینکارها برگشتم بیمارستان دیدم مثل همیشه که تو قلب مامان جون آروم میخوابی خوش خواب هستی. بعد ازاینکه من نماز خوندم مامان جون برگشت خونه.

شب سوم من و شما تو اتاق تنها بودیم . یادم رفت بگم شب اول هم اتاقیمون ی پسر یازده ماهه بود که مبتلا به بیماری شما بود با تفاوت اینکه اون استفراغ هم داشت ولی وضعیتش بهتر از شما بود و اولین شب رفت و اسمش سیدیاسین بود و مامان خیلی خیلی خوبی داشت که خداخیرش بده که خیلی کمک دست من بود.

شب دوم هم، هم اتاقیت اسمش سیدحسام بود و ی پسر مهربون 6 ساله که با تو خیلی دوست بود. چون شما با بچه های بزرگ بیشتر کیف میکنی کلی حسام من رو تو نگهداری شما کمک کرد حسام هم رودهاش مشکل داشت که اون هم شکرخدا شب اول رفت.

خلاصه اینکه پنجشنبه دوباره آزمایش گرفتند فهمیدند پتاسیم بالا رفته و دکتر پوینده بعد از معاینه دستور به ترخیص دادند و تاکید کردند تا سه روز رژیم بیرون روی که شامل :

ماست و کته/موز/نان تست/شیرخشک بچه هایی که شیرخشک میخورند نه شما/ چای کم رنگ/سوپ شامل گوشت یا مرغ،سبزیجات/جوجه،مرغ، گوشت آب پز با نمک کم و بدون چربی/ ذوغ شیرین کم نمک

رو ادامه بدیم و بعد از چهارروز ببریمت پزشک کودکان

هزینه بیمارستان رو وقتی دادیم که شبی 800 هزار تومن شد و برگه تسویه رو نیاگرفتیم خدا رو شکر کردم که ان شاء اله همه مریض ها بخصوص نی نی ها شفا پیدا کنند.

وقتی اومدی بیرون انگار دنیا رو بهت داده بودند.انقدر ذوق میکردی وقتی زنگ زدیم آجی ها کلی خوشحال بودی.

جیگر تو برم من . دکتر گفت این یک نوع ویروس گوارشی بود که بیشتر معلق در هوا بخصوص هوای آلوده هست که این نوع ویروس باعث خروج شدید پتاسیم میشه.

کاش ما انسانها حداقل به خاطر این نی نی ها کمتر خودخواه باشیم و هر نفر مون از اعضا خانواده ماشین رو بیرون نبریم سعی کنیم شهرمون پاک باشه تا  نی نی ها سالم هم داشته باشیم.

الهی آمین.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامان ساجده
23 آذر 92 23:27
قربونت برم انشاالله هميشه تنت سالم باشه
مامان سحر
پاسخ
ممنون دوستم. به همین طور متین جونم
مریم مامان محمد مانی
24 آذر 92 14:47
واااااااااااااااای خدای من...................چی کشیدی سحر یلد وقتی افتادم که محمد مانی تو 5 روزگی این مشکل را پیدا کرد................. انشالله همیشه شاد و سلامت باشید.
مامان سحر
پاسخ
ممنون مریمی الهی همه نی نی ها سالم و تندرست باشند
مامان آروین ( مهناز )
27 آذر 92 10:52
الهی بمیرم سحر جون چی کشیدی تو خدا کنه دیگه هیچوقت مهرداد جان مریض نشه خیلی ناراحت شدم اشکم بند نمیاد
مامان سحر
پاسخ
جیگر تو برم من عزیزم
علامه كوچولو
27 آذر 92 11:01
خداروشكر بخير گذشته اما واقعا بابت سه شب 2400 دادين؟؟
مامان سحر
پاسخ
متاسفانه این وضعیت بیمه مکمل کشور ماست