تصاویر بیمارستان
این روز اول هست که اصلا روی تخت نمی خوابیدی چون بردند خون بگیرند رو تخت خوابوندند دیگه از تخت میترسیدی و اون شب فقط تو بغلم خوابیدی

روز دوم مدام دوست داشتی بلند بشی و بری ددر و مامان جون برات داره توضیح میده: خون از تو رگت میزد بیرون و اوفی تر میشی هاااا

شب دوم: از پرستار خواستم لحظه ای سرم رو دربیارند تا بری کمی تو راهرو بنشینی.تا یک اثر هنری خلق کنی

آرام و قرارم

تو کتابی میخوندم:داستایوسکی: انسان با هرشرایطی عادت خواهد کرد. امیدوارم هیچ کس به این شرایط سخت و رنجآور عادت نکنه
روز سوم : الهی که هیچ مادری بچه اش رو تخت بیمارستان نبینه. و تو دیگه انقدر بچه دیدی که روی تخت خوابیدند رو سوم عادت کردی که شما هم بخوابی

سالم ،تندرست، پرجنب و جوش باشی زندگی من. امید به زندگیم

راستی: این روزها که انسان تو غم خیلی هاا یادشون میره حتی ی زنگ بزنند و فقط با ی پیامک سر و ته جریان رو هم میارن.ولی خیالیها میشی خیالشون و یادشون نمیره که تو چه حالی هستی مخصوصاً:
خاله مریم که همیشه کنارمون هست و خدا انشاء اله دلش رو شاد کنه که همیشه تو سختی دل من رو شاد میکنه. خاله مرجان که خدا کمکش کنه نی نیش رو به سلامتی به دنیا بیاره که خیلی خیلی کمک حالم شد. خاله اعظم که با خوندن وبلاگت بهمون زنگ زد،دکتراعدل که هر روز جویای احوالمون بود. خانم ملکی و خاله اعظم(خاله خودم) و بابا بهمن، عمه کبری،مامان طاهره و بابا بهروز و باباجون و مامان جون و خاله ها. و دوستان مجازیم که همشون از جمله مامان ساجده که همیشه به یادمون هست و مامان مری و مامان مهرزاد و مامان آروین کوچولوخیلی دیگه از دوستام
تنها میتونم از خدای مهربونم بخوام: فقط اینکه سالم باشید و دلی خوش داشته باشید.


تصاویر بیمارستان
