مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

تصاویر بیمارستان

1392/9/22 13:22
نویسنده : مامان سحر
480 بازدید
اشتراک گذاری

این روز اول هست که اصلا روی تخت نمی خوابیدی چون بردند خون بگیرند رو تخت خوابوندند دیگه از تخت میترسیدی و اون شب فقط تو بغلم خوابیدی

روز دوم مدام دوست داشتی بلند بشی و بری ددر و مامان جون برات داره توضیح میده: خون از تو رگت میزد بیرون و اوفی تر میشی هاااا

شب دوم: از پرستار خواستم لحظه ای سرم رو دربیارند تا بری کمی تو راهرو بنشینی.تا یک اثر هنری خلق کنی

آرام و قرارم

تو کتابی میخوندم:داستایوسکی: انسان با هرشرایطی عادت خواهد کرد. امیدوارم هیچ کس به این شرایط سخت و رنجآور عادت نکنه

روز سوم : الهی که هیچ مادری بچه اش رو تخت بیمارستان نبینه. و تو دیگه انقدر بچه دیدی که روی تخت خوابیدند رو سوم عادت کردی که شما هم بخوابی

سالم ،تندرست، پرجنب و جوش باشی زندگی من. امید به زندگیم

راستی: این روزها که انسان تو غم خیلی هاا یادشون میره حتی ی زنگ بزنند و فقط با ی پیامک سر و ته جریان رو هم میارن.ولی خیالیها میشی خیالشون و یادشون نمیره که تو چه حالی هستی مخصوصاً:

خاله مریم که همیشه کنارمون هست و خدا انشاء اله دلش رو شاد کنه که همیشه تو سختی دل من رو شاد میکنه. خاله مرجان که خدا کمکش کنه نی نیش رو به سلامتی به دنیا بیاره که خیلی خیلی کمک حالم شد. خاله اعظم که با خوندن وبلاگت بهمون زنگ زد،دکتراعدل که هر روز جویای احوالمون بود. خانم ملکی و خاله اعظم(خاله خودم) و بابا بهمن، عمه کبری،مامان طاهره و بابا بهروز و باباجون و مامان جون و خاله ها. و دوستان مجازیم که همشون از جمله مامان ساجده که همیشه به یادمون هست و مامان مری و مامان مهرزاد و  مامان آروین کوچولوخیلی دیگه از دوستام

تنها میتونم از خدای مهربونم بخوام: فقط اینکه سالم باشید و دلی خوش داشته باشید.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

مری
22 آذر 92 15:02
الهی من بمیرممممم من میتونم بفهمم اون آنژوکت تو دست مهراد چقد قلبتو به درد اورده عزیزمممم منم بهدادو در 5روزگی بخاطر زردی بردیم بیمارستان که تمام این قضایا که نوشیتو تکرار شدددد ....واقعا میفهمم چی کشیدی سحر جون ایشالا دیگه هیچوقت رات به این جورجاها نیفته و مهرادت سرحالو سالم باشه همیشه خداشاهده هروقت بهداد میذاشت میومدم وبتون اما خبری نبود دیگه همش دعا میکردم خوب شده باشه عزیزخاله...بهدادم ویروسو گرفت اتفاقا ولی خداروشکر زود بدادش رسیدیم...مراقبش باش حسابی
مامان سحر
پاسخ
ممنون دوست خوب مجازیم. دعا کنید همیشه برای همه نی نی ها به خصوص نی نی های بد حال شفای عاجل برای همشون
مامان ساجده
23 آذر 92 23:23
وااااااي سحر جون وقتي اومدم تو وبلاگ مهراد كلي شوكه شدم ي لحظه فكر كردم اشتباه دارم ميبينم الهي بميرم چرا طفلكي كارش به بيمارستان كشيد انشاالله كه الان حالش بهتر شده باشه خيلي دلم گرفت وقتي عكساشو ديدم قربونت برم سحر جون چي كشيدي انشاالله كه ديگه هيچ وقت پاتون به بيمارستان باز نشه
مامان سحر
پاسخ
ممنون ساجده جون. اتفاقا تو بیمارستان یادتون بودم که زده بودی از چیزی که میترسیدم سرم اومد. گفتم ساجده جون خبر نداره سر من چی اومده؟ دچار ویروس گوارشی شده بود که معلق درهوای آلوده است و پتاسیم دفع میشه شدید. امیدوارم گل پسرت سالم باشه. به همه دوستام میگم اصلا وقتی میبینی کسی مریضه حتی پدر و مادرت خجالت نکش و نزار به متین نزدیک بشن و خودت هم این ایام زیاد مهمونی و بیرون به در نرو
مری
24 آذر 92 12:24
چه خبرا؟ایشالا که مهراد جون خوب خوب شده
مامان سحر
پاسخ
شکر خدا . شما مواظب باش با کسی هم رودوایستی نکن و هرکسی که مریض بود نزار به بچه ات نزدیک بشه
مریم مامان محمد مانی
24 آذر 92 14:39
الهی دورش بگردم...................ای همون مهراد لپو منه که اینقدر آب شده[تعجب ] خدا همه نی نی های بیمار را شفا بده و هیچ مادر درد بچه اش را نبینه
مامان سحر
پاسخ
اصلا مریمی اسکلت بچه ام زده بیرون وقتی بیمارستان خوابوندم. الهی آمین
علامه كوچولو
27 آذر 92 10:56
الاااااااااااااااااااااهي چرا اينطوري شده؟؟؟نازي قلبم كباب شد خداي من!انشاءالله هيچ بچه اي غير از لحظه تولدش رنگ بيمارستانو نبينه
مامان سحر
پاسخ
الهی آمین این مدت دعام فقط همین بود
مامان آروین ( مهناز )
27 آذر 92 11:01
وای سحر جون باورم نمیشه این مهرداد کوچولوئه رو تخت بیمارستان
مامان سحر
پاسخ
متاسفانه بله امیدوارم برای هیچ نی نی پیش نیاد