روز شمار اومدن پسر گلم
سلام قند عسل مامانی؛
نمی دونم چرا همه اتفاقها توی این سه هفته اخیر افتاد. دوست ندارم تعریف کنم چون الان هم از یادآوری آخرین اتفاق اعصابم بهم می ریزه.
اینه دیگه این دنیا این جوریه. ی وقتایی رو پاشنه ی شادی می چرخه. ی وقتایی رو پاشنه ی ناراحتی و سختی.
نگران نباش این دنیا قشنگه. قشنگ تر از دنیای درون من. فقط ببخش که این سه هفته تنها صدایی که از من شنیدی هق هق گریه و ناراحتی بود و من شرمنده اتم. من منتظرتم قند عسلم. منتظر اومدنت . گریه ات، خنده ات، جیش کردن هات. بیا دنیامو قشنگ کن.
سه شنبه 27/4/91 با مامان جونی رفتیم پیش خانم دکتر حیدری کهن. حق دستمزد خانم دکتر رو دادیم و من خانم دکتر نامه ای رو برای معرفی به بیمارستان مصطفی خمینی داد و توش نوشت که به خاطر پیچیدگی بند ناف و کاهش مایع آمونیوم باید سزارین بشم.
گفت 6 صبح باید بیمارستان باشیم.
فعلا که بابا نیست نمی دونم بیمارستان میاد یا نه. نگران نباش چون حاج بابا و مامان جونی هستند.
ی جور می ترسم ولی ی ترس شیرین.
دیگه هر روز می رم سراغ ساک شما و کیف خودم و همه وسایلی که لیستش رو از خاله مریم گرفته بودم رو چک می کنم که مطمئن باشم همه چیز رو گذاشتم.
به هر حال گل پسر هم من دارم آماده می شم و هم تو آماده می شی که بیای بیرون آخه دیگه اتاق خواب برات کوچیک شده و دستای کوچولوت رو نمی تونی باز کنی.
منتظر اومدنت هستم عسلم



روز شمار اومدن پسر گلم
