مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

یک روز به آمدن عزیز دلم

1391/5/2 22:39
نویسنده : مامان سحر
773 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل پسرم؛

همه دیگه منتظر هستند که شما قدم به این دنیا بزاری. فردا خدا تو رو به صورت واقعی به ما هدیه می ده.

Schoentjes.jpg

قراره فردا ساعت 30/5 با حاج بابا و مامان جون بریم بیمارستان. از الان دیگه نباید شام سنگین بخورم. غروب هم رفتیم با خاله زینب ساکهامونو از خونمون آوردیم. بابا هم قرار شد فردا خودش بیاد بیمارستان.

از ی چیزی ناراحت شدم و اون هم اینکه بیمارستان متاسفانه فیلمبرداری از اتاق زایمان نداره. عیبی نداره چون فکر می کردم همه بیمارستانها دارند اول که خواستم بیمارستان انتخاب کنم فکر کردم حتما داره چون بیمارستان نجمیه که خاله مریم رفته بود داشت. ولی دیروز فهمیدم نداره و دیگه هم نمیشه کاریش کرد. حالا قرار شد دوربین ببریم تا جایی که می تونیم فیلم می گیریم.

هنوز دو دلم تو بی حسی و بی هوشی. با اتفاقهای اخیری که افتاد اعصابم ندارم استرس بی حسی رو تحمل کنم. از طرفی هم قبلا تو عملهای دیگه که داشتم بی هوش شدم. نمی دونم چکار کنم.

به هر حال دیگه ساعت ها رو می شمارم که جثه کوچولوت رو به زودی زود حس کنم. فقط می دونم خدا لطفش رو در حقم تمام کرد که این سعادت رو بهم داد که تو ماه مبارک رمضان به دنیا بیای . ماه  برکت. ماهی که همه مون مهمان خدای مهربون هستیم. همیشه بهت گفتم الان هم میگم ما خدا رو  داریم خدا همیشه پشت و پناهم بوده و لطفش تو بدترین شرایط زندگیم بهم ثابت شده پس غصه نمی خوریم شاید به این زودی همه چیز حل نشه ولی تو چند ماه همه چیز به حالت اول برمی گرده. این دنیا همینه آدم ها ی لحظه فکر می کنند جاویدان هستند .

خلاصه که پسرم به قول خاله زهرا و زینب کمتر از 12 ساعت دیگه ما روی ماه شما رو می بینیم.

نه ماه انتظارم به پایان می رسه. و انتظار چقدر سخته. خیلی سخت. از ی چیزی خیلی ناراحتم به این حرکتهای کوچولوت عادت کرده بودم دلم تنگ میشه.

وقتی امروز مرور می کردم دوران بارداریمو دیدم جالب بود شاید ی روز بشینم و پیشنهاد بابا رو قبول کنم و بالاخره دست به قلم بشم و اولین کتاب رمانم رو در مورد بارداریم بنویسم:

ماه اول و اواسط ماه دوم = حاج بابا و مامان جون از مکه آمدند

ماه سوم= آبله مرغان

ماه چهارم= لیسانسمو گرفتم

ماه پنجم= استرس و نگرانی اینکه بابا راضی بشه و ما رو جابجا کنه.

ماه ششم= استراحت - مهمانی خاله معصوم بابت ویارونه

ماه هفتم= به دنبال خانه

ماه هشتم=اسباب کشی - آوردن سیسمونی

ماه نهم = شیطونی کردی و بند ناف رو پیچوندی دور گردنت نمی دونم سردت شده بود یا حوصله ات سر رفته بود، کاهش آب کیسه، فوت مادر بزرگ مهربونم که هنوز هم تو شوک رفتنش می سوزم و این آخری که خیلی اعصاب همه رو بهم ریخت .(خدا بزرگه همه چیز درست میشه من مطمئنم)

پسرم پیشاپیش اومدنت رو به خانواده امون تبریک می گم. امیدوارم بتونم مامان خوبی برات باشم و تو تربیتت کوتاهی نکنم و شرمنده خدا نشم.

پسرم خیلی خیلی دوستت دارم و بدون تو دنیا اگر ی نفر عاشقت باشه اون منم.

WR204089.jpg

برای دیدنت تا فردا لحظه شماری می کنم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان سونیا
3 مرداد 91 18:43
```````` * ` ` * ` ` * '```````` 0 ` ` 0 ` ` 0 ```````` ||___||___|| ```` * ` {,,,,,,,,,,,,,,,,,,,} ` * ```` 0 ` {/\/\/\/\/\/\/\/\} ` 0 '```_||_{_______”_____}_||_ ```{/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\} ```{,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,} ```{/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\} ```{_____________”________}
آرتین خان خان ایران
3 مرداد 91 19:30
تولددددت مبارک عزیزکم
ایشالا 120 ساله بشی
مامانی هر وقت آپ میکنی به ما هم سر بزن بیایم پیشتون



سپاسگذارم از لطفتون