رفتن به مکه مکرمه مامان طاهره و بابا بهروز(مادر و پدربابابهمن)
مهراد جان مامان طاهره و بابابهروز(مادر و پدر بابابهمن)در تاریخ 10اسفند شنبه به مکه مکرمه مشرف شدند که وقتی مامان سحر با کلی عجله از سرکار برگشت شما به همراه مامان سحر و مامان جونی به بدرقه ایشان در فرودگاه مهرآباد رفتید...وقتی هم که میخواستید برگردید به خونه خاله محبوبه (خاله مامان سحر)رفتید و در منزل ایشان با یک نی نی مهربون به اسم بهار برخورد کردی و باهاش کلی بازی کردی و در همون موقع صابر(پسر خاله مامان سحر)لاک پشت کوچولوشو برای شما اورد تا ببینیش .من از مامان سحرت شنیدم که میگفت:"میترسیدم مهراد لاک پشت رو بزاره دهنش."که خوشبختانه ترس و اضطراب مامان سحر عملی نشد
اما یک چیز دیگری هم از مامان سحر شنیدم که شما به صابر میگفتی دادا(دایی)که وقتی میخواستید از پیش خاله محبوب و بهار و صابر جداشید ،شما از بغل صابر جدا نمیشدی و با مامان سحر و مامان جون بای بای (خداحافظی)میکردی...
ای شیطون بلا
حالا برات عکسایی که مامان سحر از شما گرفته رو در ولاگت میزارم:

و...عکس شما با بهار جان (و یادم رفت توضیح بدم که بهار دختر همسایه خاله محبوبه هستش که چون مادرش شاغله و پدرش به رحمت خدا رفته خاله محبوبه از بهارجان نگهداری میکنند تا مادر مهربونش از سرکار برگردند)



رفتن به مکه مکرمه مامان طاهره و بابا بهروز(مادر و پدربابابهمن)
