مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

13 روزگی

1391/5/15 22:27
نویسنده : مامان سحر
542 بازدید
اشتراک گذاری

سلام مهراد عزیزم؛

حضورت توی زندگیمون مبارک باشه پسرم. خاله مریم زحمت کشیده بود و عکس و اطلاعات پزشکیتو زده بود.

ی کوچولو از وقایع تولدت رو برات می گم مامانی:

قبل از بیمارستان

از شب قبل اصلا خوابم نبرد یاد خاله مریم افتادم که می گفت همش بیدار بودم. دیدم هر چی از این دنده به اون دنده میشم خوابم نمی بره و فایده نداره. بلند شدم ی جزء قرآن خوندم. دعا کردم برای همه همه اونهایی که التماس دعا داشتند. نماز خوندم. نادعلی خوندم تا ساعت شد  5:45 با حاج بابا و مامان جون آماده شدیم بریم. خاله ها هم فیلم می گرفتند و قرآن و آب به دست بدرقه مون کردند. ی اضطرابی داشتم که اصلا قابل وصف کردن نیست. دوست داشتم همگی با هم می رفتیم ولی نشد.

عمل

خلاصه ساعت 6:15 رسیدیم بیمارستان. بابا هم اونجا بود و داشت کارهای پذیرش رو انجام می داد. از شدت اضطراب دلهره گرفته بودم. تمام مسایل اخیر باعث شده بود آرامش کامل نداشته باشم. خیلی دوست داشتم بابام و بابات می اومدند پشت اتاق عمل ولی متاسفانه بیمارستان نذاشت. با حاج بابا و بابات خداحافظی کردم. بغض داشتم و با مامان جون (همراه همیشگیم) رفتیم طبقه دوم که اتاق عمل بود. تا رسیدیم دیدیم دارند می گن مریض خانم دکتر حیدری. وای من آمادگی نداشتم ولی باید می رفتم. ی لیست به مامان جون دادند تا تهیه کنه و به من هم گفتن لباسهاتو در بیار و این گان و شلوارشو بپوش. از شدت اضطراب می لرزیدم. بعد رفتم بهم سرم وصل کردند و ی برگه که بندنافتو به بانک بندناف اهداء کنیم رو امضاء کردم و بعد ی ویلچر آوردند و گفتن ببرید اتاق عمل. وای به همین زودی. مامان دنبالم می دوید ولی گفتن شما نمی تونی بیای. وقتی رفتم تو اتاق عمل. اضطرابم صد برابر شد. خانم دکتر به استقبالم اومده بود. خوابیدم رو تخت.گفتم من بی هوشی کامل می خوام باشم. همه پرستارها گفتن نه بی حسی خوبه. گفتم حال روحیم مساعد نیست تحمل ندارم. ی پرستار مهربون گفت مسایل پشت اتاق عمل رو بذار کنار به پسرت فکر کن ولی نمی تونستم دیگه تحمل نداشتم. خانم دکتر گفت بهش آرامبخش بزنید. ولی دیدند از شدت لرز تخت داره می لرزه از دکتر بیهوشی خواستند نظر بده و اون گفت باید بی هوشی کامل بشه ولی چون تیرویید دارم ممکنه دیر به هوش بیام ازم امضا گرفتند.اکسیژن رو گذاشتند تو دهنم دکتر بیهوشی هم ی چیزی زد تو آنژوکت و دیگه نفهمیدم.

بعد از عمل

وقتی به هوش اومدم خیلی درد داشتم خیلی. دیدم پرستارها می گن اینکه حالش بد بود رو ببرید بخش. فهمیدم مثل عملهای قبلم که دیر به هوش می اومدم این بار هم همون طوری بود حالم. بردند منو به بخش. مامان جون تا منو دید گفت. پسرتو دیدم مامان سالم سالم بود. گفتم الهی فداش بشم. و بعد دوباره خواب. ساعت دو بود که شما رو آوردند. دیدم سرتو بستند حالم داشت بد می شد عینک نداشتم وقتی تخت تو آوردند جلو دیدم نه قربون پسرم برم کلاه سرشه. خدا رو شکر سالم بودی و ماشاالله تپل و سفید. وقت ملاقات بود که همه اومدند. خاله معصوم، خاله اعظم، مامان طاهره، عمو امیر، بابات، خاله هات، باباجون ولی یکی اومد که خیلی منو به ذوق آورد و کلی سورپرایزم کرد و اون خاله مریم و خاله فاطمه(خواهر خاله مریم) بود. خیلی ذوق کردم. خاله مریم همیشه منو شرمنده می کنه . باباجون تو بیمارستان تو گوشت اذان گفت. هنوز اسمتو نمی دونستم.یعنی نشد که از بابات بپرسم چون خیلی حالم خوب نبود. همه رفتند و من و شما و مامان جون موندیم. تا صبح بیدار موندم تا بتونم شیر اولیه را که بهش آغوز می گویند رو بهت بدم. با وجود بخیه و سرم نشستم. اونجا فهمیدم  که چقدر دوستت دارم. اونجا فهمیدم که همه تلخی های حاملگی مو یادم رفته . اونجا فهمیدم که اگر همه دنیا رو بهم بدند ی تار موتو نمی دم. و اونجا فهمیدم که چقدر مامانم برام زحمت کشیده.

بعد از بیمارستان

پدرت کارهای ترخیص رو انجام داد. و ماشین گرفت تا برگردیم. فهمیدم چقدر بابات دوستت داره. حاج بابا و خاله ها دم خونه با اسفند و گوسفند منتظرمون بودند. این گوسفند رو نذر کرده بودم برات . اون روزی که دکتر گفت بند ناف پیچیده و آب کیسه کم شده برات ی گوسفند نذر کردم.

مامانی تا امروز همه به دیدنت اومدند و حضورتو به ما تبریک گفتند.

وای چقدر خوشحالم از حضورت.روزهای اول خیلی گریه می کردی اول من و مامان جون خیلی ترسیدیم زنگ زدم خاله مریم. باز هم راهنماییش کمک کرد. تا کم کم از روز سوم آرام شدی.

پسر خیلی خوبی هستی. از خدا می خوام که فقط بهم توانایی بده تا بتونم بزرگت کنم. بهم سعادت بده که به گونه ای تربیتت کنم که در راه خدا قدم برداری و من شرمنده خدا نشم.

خدا رو شکر . که هر چی شکر کنم کمه.خدا رو شکر که خدا به ما تو رو داد تا هم خونه خودمون از اون سکوت در بیاد و هم خانه مامان جون که باعث شد دلتنگیه از دست دادن مادربزرگم کمتر بشه و هم مامان طاهره و پدر جون کلی خوشحال شدند چون صدف جون از پیش مامان طاهره و پدرجون دور هست.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

امیر
15 مرداد 91 22:52
پدر و مادر گرامی آیا میدانید میتوانید فرزند دلبندتان را از بدو تولد بیمه عمر کنید؟ شما با پرداخت ماهیانه 50 هزار تومان در طول 30 سال بدون احتساب افزایش جمعآ 18 میلیون تومان برای فرزندتان در بیمه پاسارگاد پس انداز میکنید , زمانی که فرزند دلبندتان به سن 30 سالگی میرسد بیمه پاسارگاد حداقل مبلغ 200 میلیون تومان به فرزند شما اعطا میکند. بیمه عمر و تامین آتیه بیمه پاسارگاد بهترین و مطمئن ترین سرمایه گذاری برای آینده فرزندان دلبندتان جهت کسب اطلاعات بیشتر با ما تماس بگیرید. 02156341057 حضور مشاور و تنظیم قرارداد در 09123197174 محل شما 09358500640 امیر مسلمی مشاور و کارشناس فروش بیمه عمر و تامین آتیه بیمه پاسارگاد www.bimepasargad.mihanblog.com
پارسا
15 مرداد 91 23:07
سلام دوست من از جمله چیزهایی که هر وبلاگ نیاز داره چند تا بازی کوچیک و بچه گانس وبلاگ شما هم که مخصوص بچه هاست حالا اگر دوست داري توي وبلاگت بازي آنلاين بذاري براي کاربرانت یک سرگرمی درست کنی بيا توي اين سايت www.gamebaz.ir ميتوني هرکدوم از بازيهايي که دوست داري رو با استفاده از کدي که بهت ميده بذاري توي وبلاگت همچنين اگر توي لينک دوستان لينک سايت رو قرار بديد خيلي ممنون ميشم
مامان محمد مانی
18 مرداد 91 16:17
قربون چشمات برم خاله که بلاخره بازشم دیدم
انگار سحر کوچیک شده (البته یکم هم شبیه بابا بهمنی)


خدا نکنه خاله جون. سپاسگذارم خاله مهربون. رفتم دکتر دکتر گفت وزنم برگشته. اجازه داد برم ختنه کنم.بعد از شبهای احیا مامانم میبره.
مرحان
19 مرداد 91 9:55
سلام مامان مهراد بازم تبریک میگم خیلی با ابهته ،از تمام رخ پسر با جذبت سحر خودمونه از نیم رخ بابا بهمنشه.
دامادش کنید انشاله مامان و باباش


سپاسگذارم مرجان جون انشاله ی روز برای شما.کلی خوشحالمون کنی مهربونم