مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

27 روزگی

1391/5/29 22:58
نویسنده : مامان سحر
493 بازدید
اشتراک گذاری

امروز ٢٧ امین روزت بود.baby17.gif

متاسفانه دیشب شب خوبی نه تو داشتی و نه من،مامان جون،باباجون،خاله زینب و زهرا.

دیشب خیلی خوشحال بودم چون تلویزیون امروز رو عیدفطر اعلام کرد. اولین عیدت بود کلی ذوق داشتم.نیشخنداز ساعت ١٢ شب دیدم مدام به خودت می پیچی و خوابت کامل نیست.زنگ زدم به مامان جون که اگر داروخانه شبانه روزی بود برات شربت گریپ میچر یا کولیک بگیرند.که خدا رو شکر باز بود و گرفته بودند.

دیشب اصلا نخوابیدی و مدام ناله می زدی و گریه می کردی. گریهتا ساعت ٤ صبح که من و مامان جون بیدار بودیم و از ساعت ٤ صبح تا ٧ صبح باباجون بنده خدا بلند شد و شما رو راه برد و رو پا گذاشت و به من گفت برو بخواب من تجربه دوقلو دارم خیالت راحت از پسش برمیام.خاله زینب و زهرا هم که همیشه نگرانند به طور کل بیدار بودند.

تا ساعت ٧ که همه رفتند نماز عیدفطر و تو تا ساعت ٩ خوابیدی.بلند شدی و شیر خوردی تا ١١ صبح که دیگه خوابت نبرد و درد داشتی. ساعت ١٣ بود که یهو یاد فرشته نجات همیشمون افتادیم و اون کسی نبود جز خاله مریم.تشویق

زنگ زدم از صدای گرفته ام فهمید چیزی شده براش گفتم که دلت از شب قبل درد می کنه و اجابت مزاج نداشتی. خاله مریم توصیه کرد که پاهاتو تو دلت ورزش بدم و دور شکمتو بمالیم طبق عقربه های ساعت و آخر سر هم گفت ترنجبین بدیم.نیشخند

به بابا گفتم و انجام داد سریع اجابت مزاجت انجام شد کلی خاله رو دعا کردیم. دوباره شیر خوردی و ی کم خوابیدی و خاله زهرا رو شکمتو مالش داد دوباره اجابت مزاجت انجام شد ولی درد داشتی. تا غروب که بابات اومد ببینت ترنجبین خرید. خدا رو شکر فعلا که کارت به ترنجبین نکشیده.

الان هم دلت آروم تره و گرفتی خوابیدی.baby14.gif

 وای از دیشب تا الان همه چه کشیدند. انقدر نگران بودم. به هر حال درسته بعد از زینب و زهرا تو ی تجربه دیگه بودی ولی همگی یادمون رفته بود.

کلی دیشب برای همه نی نی هایی که بیمارند دعا کردم چقدر سخته که نی نی ها بیمار بشوند. چه می کشند ماماناشون.

خدا جون لباس عافیت تن همه انسانها بکن به خصوص نی نی ها چون زبون ندارند بگن کجاشون درد می کنه.

baby20b.jpg

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)