27 روزگی
متاسفانه دیشب شب خوبی نه تو داشتی و نه من،مامان جون،باباجون،خاله زینب و زهرا.
دیشب خیلی خوشحال بودم چون تلویزیون امروز رو عیدفطر اعلام کرد. اولین عیدت بود کلی ذوق داشتم.
از ساعت ١٢ شب دیدم مدام به خودت می پیچی و خوابت کامل نیست.زنگ زدم به مامان جون که اگر داروخانه شبانه روزی بود برات شربت گریپ میچر یا کولیک بگیرند.که خدا رو شکر باز بود و گرفته بودند.
دیشب اصلا نخوابیدی و مدام ناله می زدی و گریه می کردی.
تا ساعت ٤ صبح که من و مامان جون بیدار بودیم و از ساعت ٤ صبح تا ٧ صبح باباجون بنده خدا بلند شد و شما رو راه برد و رو پا گذاشت و به من گفت برو بخواب من تجربه دوقلو دارم خیالت راحت از پسش برمیام.خاله زینب و زهرا هم که همیشه نگرانند به طور کل بیدار بودند.
تا ساعت ٧ که همه رفتند نماز عیدفطر و تو تا ساعت ٩ خوابیدی.بلند شدی و شیر خوردی تا ١١ صبح که دیگه خوابت نبرد و درد داشتی. ساعت ١٣ بود که یهو یاد فرشته نجات همیشمون افتادیم و اون کسی نبود جز خاله مریم.
زنگ زدم از صدای گرفته ام فهمید چیزی شده براش گفتم که دلت از شب قبل درد می کنه و اجابت مزاج نداشتی. خاله مریم توصیه کرد که پاهاتو تو دلت ورزش بدم و دور شکمتو بمالیم طبق عقربه های ساعت و آخر سر هم گفت ترنجبین بدیم.
به بابا گفتم و انجام داد سریع اجابت مزاجت انجام شد کلی خاله رو دعا کردیم. دوباره شیر خوردی و ی کم خوابیدی و خاله زهرا رو شکمتو مالش داد دوباره اجابت مزاجت انجام شد ولی درد داشتی. تا غروب که بابات اومد ببینت ترنجبین خرید. خدا رو شکر فعلا که کارت به ترنجبین نکشیده.
الان هم دلت آروم تره و گرفتی خوابیدی.
وای از دیشب تا الان همه چه کشیدند. انقدر نگران بودم. به هر حال درسته بعد از زینب و زهرا تو ی تجربه دیگه بودی ولی همگی یادمون رفته بود.
کلی دیشب برای همه نی نی هایی که بیمارند دعا کردم چقدر سخته که نی نی ها بیمار بشوند. چه می کشند ماماناشون.
خدا جون لباس عافیت تن همه انسانها بکن به خصوص نی نی ها چون زبون ندارند بگن کجاشون درد می کنه.



27 روزگی 

