تولد یک ماهگی
دیروز رفتی توی یک ماهگی، عزیزم یک ماهگیت مبارک![]()
چقدر زود گذشت این یک ماه.
روزهای اول چون تجربه نداشتم و شما هم به این دنیا عادت نداشتی برام سخت بود.
روزهای بعد یواش یواش عادت کردم.
در کل گل پسر خوبی هستی. الان تقریبا سه روزی هست رفتیم خانۀ خودمون.
و این رو فهمیدم که عاشق این هستی دور و برت شلوغ باشه. مثل دوران بارداری که می رفتم مهمونی کلی شلوغی می کردی و با لگدهات به من می فهموندی خوشحالی.
الان هم وقتی کسی به جز من و بابا پیشت نیست شروع می کنی به نق نق زدن.
دو روز پیش برای اولین بار رفتیم با کالسکه گردش. هم حوصلۀ من و هم بابات سر رفته بود. به بابا پیشنهاد دادم بزاریم تو کالسکه بریم ی دور اطراف خونه اون هم پذیرفت و رفتیم بیرون. جالب اینکه تا پات رسید داروخانه(رفته بودیم برای شما مولتی ویتامین بگیریم) گریه کردی و مجبور شدیم الکی بشینیم تو داروخانه تا شما شیرتو بخوری.
به امید خدا که ماه های دیگه هم به سلامتی برای تو بگذره و به راحتی برای من. دوست دارم زودتر بزرگ بشی قند عسل مامان.



تولد یک ماهگی
