مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

انگشت خوردن

1391/7/8 21:23
نویسنده : مامان سحر
475 بازدید
اشتراک گذاری

امروز 67 روزت شد نازنینم.

این پسر قند عسل هر روز کارهاش شیرین و شیرین تر میشه.

بعد از اینکه واکسن دوماهگیت رو زدی. چهارشنبه اش یعنی دو روز بعدش دیدم خیلی بی قراری می کنی. شیر نمی خوردی فکر می کردم خوابت میاد. تا میخواستی بخوابی دوباره بیدار میشدی. مدام گریه می کردی. سر و صورت رو شدید می خاروندی. تک سرفه داشتی و ... .

دیگه مستاصل شده بودم چه کار کنم. پدرت هم بنده خدا هاج و واج مونده بود.از طرفی هم مونده بودم دیگه چه کنم. پدرت گفت زنگ بزنم مامان جون بیدا خونمون. تا کمی استراحت کنم برای شب کم نیارم. زنگ زدم مامان جون هم آمد بعدش خاله ها آمدند. هر کاری کردم این پهلو ، اون پهلو، سرم رو بردم زیر پتو، فکرهای مختلف اصلا فایده نداشت . خوابم نبرد که نبرد.عصبانی

قرار بود پنج شنبه ای بریم خانه مامان طاهره که دیدیم شما حال نداریم و منصرف شدیم.  و قرار شد که  من شنبه ببرمت دکتر.

پنج شنبه ای دیدم. وای صدا میاد چه صدایی. مهراد چهار انگشتش رو کرده تو دهنش و ملچ و ملوچ. از شیر مامانش هم انگشتاش خوشمزه تر بود. این دفعه دیگه یاد گرفتی که میشه با انگشت آروم شد. چون اول دستت رو میاری جلوی چشمت ی نگاه می کنی میبینی نه بابا خودیه. بعد با هول می کنی تو دهنت حالا نخور کی بخور.

 شکلکهای جالب و متنوع آروین

چند ساعت بعد تو آشپزخونه دیدم. شروع کردی غر غر کردن. سر و صدا .شکلکهای جالب و متنوع آروین

انقدر ذوق کردم. پدرت هم گفت: مادرش کار رو رها کن و بیا به پسرت برس. گفتم بابا بذار ظرفها رو بشورم. گفت ولش کن خودم می شورم تو به پسرت برس.

خلاصه که این پدر شما چند روزی که میاد خونه فقط میگه به پسر برس.

خدا رو شکر که رفتن به ارومیه اش لغو شد. آخه به خاطر شما در نظر داشت برای تدریس بره ارومیه. ناراحت بودم که پدرت نتونه شما رو ببینه آخه خیلی خیلی دوستت داره.

امروز هم برده بودمت دکتر. (8/7/91)گفتم که دیدم تک سرفه داری و بی قراری می کنی نگران شدیم که سرما خورده باشی.

توی مطب سر و صدایی راه انداخته بودی که بیا و ببین. از طرفی هم این انگشتا رو کرده بودی تو دهنت.همیشه وقتی می رفتیم دکتر باید ی نوبت تو مطب بهت شیر می دادم. فکر کنم تو هم به شعار سال داری عمل می کنی یعنی تولید ملی و اکتفا به خود . خیلی هم عالی.هورا هورا شدی دیگه مهراد خان

دکتر گفت که برای سرفه اش نمیشه دارو داد چون شش ماهش نشده فقط باید قطره استامینوفن و بخور استفاده بشه و برای خارش صورت هم باید مدام صورتش چرب باشه چون این پسر اگزما داره و کاریش نمیشه کرد فقط باید مراقب باشید کسی نبوسیدش و دست آلوده بهش نخوره.

امیدوارم این اگزما هم زودتر بار و بندیلش رو جمع کنه بره چون کلافه ام کرده. همه دوستت دارند و نمی تونم بگم که دست به صورتش نزنید. همین طوری خجالت میکشم میگم نبوسیدش. (به خصوص پدرت که بعد از سه روز می بینت)ولی به قول دکتر میگه بچه مهم تره یا دیگران. ؟؟

راستی مامانی دیشب یعنی جمعه که 7/7/91 بود شما شاهد اولین بارون پاییزی عمرت بودی. دیشب تا ساعت 7 صبح خدا نعمت خودش رو برای ما نازل کرد و چه زیبا بود و ما با هم دیشب برای همه به خصوص خاله هایی که نی نی دار نمی شن دعا کردیم. ان شاء اله که خدا به همه خاله هایی که نی نی دار نمیشن ی نی نی که کمه دوتا هم نه سه ، چهار تایی بده که دیگه نتونند سرشون رو بخوارونند.

Emoticon di Natale 8

عاشقتم مامانی

در ادامه مطلب عکس های انگشت خوردنم رو ببینید

این هم موقعی که خوابم برده بود با انگشتای نازم

این هم آخرین عکسم در 66 روزگیم.

در آخر از خاله زینب و زهرا هم تشکر می کنم به خاطر این همه عکسایی که ازم می گیرند به امید خدا که کنکور قبول بشید و همه رو خوشحال کنید.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

مامانی درسا
9 مهر 91 7:48
وای وای قربون اون انگشتات برم که در حال خوردنشونی عزیزم ..... ماه بودی ماه تر شدی ..... دلمون اندازه یه نقطه شده بود به خدا .... خوشجالم که دوباره برگشتم دوباره سر فرصت میام و پستای نخونده رو میخونم ...... دوستتون دارم فعلا" بای
مامان محمد مانی
9 مهر 91 12:52
انقدر دوست دارم بیام این پسمله را بچلونم که خدا میدونه


باید این خاله مرجان را پیچوند تا دیگه هوس درس خوندن بدون مشورت نکنه.
علامه کوچولو
10 مهر 91 19:17
وای چقد تو نازی عسل شیرین


سپاس خاله جون
مریم مامان محمد مانی
17 مهر 91 15:49
روزت مبارک عزیزم