تولد سه ماهگی
تولد تولد تولدت مبارک.![]()
قند عسلم دو روز پیش رفت تو سه ماه.چون دسترسی به اینترنت نداشتیم امروز که آمدیم خانه مامان جون سه ماهگیت رو تبریک میگم.(البته تو وبلاگت)من چهارشنبه سه ماهگیت رو تبریک گفتم عسلم.
روزها در پی هم می گذره و تو روز به روز و من معتقدم ساعت به ساعت هم چهره ات و هم کارهات تغییر می کنه.
چهارشنبه که داشتم از اداره میاومدم کوهِ جلوی خونمون رو دیدم و اشک تو چشمم جمع شد. هوا خیلی تمیز بود و کوه های اطراف پیدا بود. دوست داشتم می رفتم قله کوه و دست هامو تا جا داشت بلند می کردم و خدا رو به خاطر تمام نعمت هایی که بهم داده شکر می کردم. به خاطر داشتن تو به خاطر داشتن خانواده خوب و مهربون و به خاطر زندگی خوبم شکر می کردم. خدایا شکرت

از چهارشنبه که رفتی تو سه ماه:
- آب دهنت رو می دی بیرون و با اون صدا درمیاری!
- دیگه موقع شیر خوردن دست منو می گیری.
- و اینکه آقا آقاها بغلی شده. بلندت میکنم که پی پیتو بشورم تا میذارم کلی ناراحتی می کنی و شکمت رو می دی بالا با حرص که بلندشو من رو راه ببر.
- قیل و قال هات شدیدتر شده.

چهارشنبه رفتیم خانه و شب خاله مریم زنگ زد و ی کم با هم از شما و محمدمانی حرف زدیم خدا خیرش بده خیلی حوصله ام سر رفته بود.خدا رو شکر که ما این خاله مریم رو داریم.
پنج شنبه بود که از صبح که بلندشدی مدام پی پی کردی تا بار سوم دیدم وای خون داخلش هست نگران شدم.هر چی به پدرت گفتم بیا ببین مطمئن بشم نیومد(مردها بدشون میاد.الکی ما مادرنشدیم که.عوضش ما هم بهشت رو داریم دیگه)
خلاصه خیلی ترسیدم
زنگ زدم خاله دکتر منظورم خاله مریم جون هست. اولش ترسید.بعد گفت توضیح بده. بهشت گفتم دو سه رگه خون هست. گفت عیبی نداره سحر نگران نشو. اگر همه مدفوعش بود یا مهراد اگر بی حال بود باید میترسیدی.بعدش هم چون مدام جیش کرده به خاطر اون هست.
به قول پدرت خدا خیرش بده این تجربیاتش رو منتقل میکنه.
جمعه 5/8/91 بود ساعت 5 غروب داشتیم حاضر می شدیم که بریم خانه مامان جون(پدرت جمعه ها میره اسلامشهر تا سه شنبه به خاطر کارش،چون راه دوره قرار شد چند روزی خانه مامان طاهره باشه) یهو پدرت گفت سحر بیا پسرت دیگه بدون کمک دمر میشه.
(از چهارشنبه تا جمعه برای دمر شدن بهت کمک میکردیم )

جمعه هم که عید قربان بود. انشاء اله خدا قسمت کنه با هم بریم دیدن خانه خدا.البته حج واجب نمیگم چون الان که از تلویزیون می بینم خیلی میترسم. همون عمره اش هم بریم خدا رو ممنونیم.
این هفته هم قرار شد شنبه بریم خانه خاله بهار پیش کیمیا آخه کیمیا هم مثل 13 سالگی من که نه خواهر و نه برادر داشتم خیلی نی نی دوست داره و برای تو مدام گریه می کنه. دیگه خاله بهار زنگ زد التماس که تو رو خدا سحر بیا این کیمیا خیلی دلتنگه.

عزیز دلم تولد سه ماهگیت هم مبارک باشه قند عسلم. امیدوارم همیشه سالم باشی پسر گلم.
عشقم عاشقانه دوستت دارم. ی وقتهایی فکر می کنم و به این نتیجه می رسم هیچ جمله ای نمی تونه تو رو توصیف کنه.


تولد سه ماهگی
