خوابیدن
قندعسلم هر روز ی کار جدید یاد می گیره. میگیم بزرگتر می شی من می تونم ی کم به کارهای خونه برسم نمی شه که نمیشه.
تازگی یاد گرفتی وقتی از خواب بیدار میشی باید دستهاتو بگیرم صورتمو بچسبونم به صورتت اون موقع ی سه ساعتی لالا میکنی. امروز گفتم نه بابا من فکر می کنم این طوری بیشتر میخوابه. (آخه چند بار این کار رو کرده بودم خوابیده بودی).امروز بعد از دو ساعت که دستهام تو دستت و صورتم هم بهت چسبونده بودم جدا کردم دیدم هی وای من پسر جیگرم بیدار شد.البته موقع هایی که ببخشیدا وضع مزاجیت خوب باشه این طوری هستی.
بعد با افتخار این جوری
رفتم این موفقیت رو به مامان جون اطلاع دادم .مامان گفت خوبه ولی مادر تو وقتی بری اداره وسط روز من دارم غذا درست می کنم چطور بیام دستهامو بزارم تو دست مهراد و صورتم رو بچسبونم؟
خب چکار کنم؟!دوست دارم دیگه.ولی باور کن یک ماه پیش هم.پدرت این صحنه رو دید. گفت:حتما که نباید بچه بگه مامان تا مامان باشی. این صحنه از هزار تا مامان هم بیشتر به دل میشینه.
تازههههههههه صبح ها هم میای روی متکای خودم میخوابی توپ میگیری لالا میکنی.
تازگی ها هم یاد گرفتی که دیگه روی دست نمی خوابی با زبون بی زبونی می گی منو رو بنشونید.چون وقتی روی دست میخوابونیمت گریه می کنی بیا و ببین. این یعنی من بزرگ شدم و می خوام مثل شما بشینم.
این من هم که راضی و خوشنود از بزرگترین جوانمردم هستم.


خوابیدن
