اولین تولد
شنبه ای تو خونه تنها بودم. مامان جون رفته بود خونه دوستش(دوره شون بود)خاله ها مدرسه بودند و من هم شما رو پام بودی و مثلا خوابیده بودم که یهو تلفن زنگ زدم. در این مواقع دوست دارم تلفن رو بردارم و هر چی .... بلدم بگم.
آخه چکار کنم شبها که خواب ندارم تا میام خواب ببینم آقا شیر میخواد.وای که چقدر دوست دارم ی روز بخوابم و خواب ببینم.
خلاصه که تلفن رو جواب دادم دیدم دوست خاله ها هست. بعد از احوالپرسی می دونی چی گفت؟وایییییییی جشن تفلد و قبولی در دانشگاه دعوت کرده بود. بنده خدا حالا نمی دونم تعارف کرد یا نه واقعیت بود من هم دعوت کرد. (البته پارسال هم رفته بودماااااا)خلاصه کلی ذوق کردم.آخه خیلی حوصلم سر رفته بود.خدا رو شکر تلفن این دفعه خیری توش بود
یک شنبه بعد از اداره اومدم که خونه مامان جون آزمایش کلورسکوپی و آندوسکوپی داشت و با باباجونی رفت. اومدم طبق معمول شما رو خوابوندم. بدو بدو رفتم ی دوش گرفتم اومدم دیدم واییی الهی بمیرمممممممممممممم بچه ام گریه می کنه با اشک.
مامانی منو خیلی ببخش. شرمنده ام. آخه نمی شد ژولی پولی رفت مهمونی.
چه کار کنم مهمونی ندیدم دیگه. خلاصه که وقتی خاله ها ساعت 8 شب بود اومدند حاضر شدیم و طبق معمول ماشین باباجون رو دو دره کردیم رفتیم.
کلی مهمون دعوت بود. همه با دیدن شما ذوق کردند. یک ساعت اول که تو دست ملت بودی که می چرخیدی .چقدر از این مهمونی ها دوست دارم مننننننن.
خانم ها می گفتند: وای چه پسرتون آرومههههه. وای چقدر پسرتون با شخصیتهههههههه.(تو دلم گفتم بله بفرمایید منزلمون بعد ببینم باز هم می گید)
البته نمی دونم میترسی یا چیز دیگه است که کپ می کنی گریه نمی کنی. ولی وقتی میایم خونه چشمها رو باز می کنی دهنو باز.
خلاصه که وسط تولد تولد مبارک گرفتی خوابیدی فقط وقتی گفتند هوراااااااااااا ی جیغ بنفش کشیدی و بعد دوباره گذاشتمت رو پام و خوابیدی.
بعد از اتمام مهمونی تا اومدیم تو ماشین شروع کردی به شیون .
عکس مکس هم تو کارمون نیست. چون خاله ها فرصت نکردند بگیرند من هم گوشیمو نبرده بودم.


اولین تولد
