هفته ای که گذشت
در هفته ای که گذشت :
یک شنبه بردمت دکتر فتحی.صبح ساعت هفت بلند شدیم که آژانس بگیریم و دوتایی بریم دکتر فتحی(پزشک اطفالت). همیشه ی جوری میرفتیم که ساعت هفت و بیست دقیقه پشت در دکتر بودیم ولی چون آژانس طبق معمول به جای پنج دقیقه بعد که گفت میاد نیم ساعت بعد اومد ساعت هشت رسیدیم اختیاریه که باعث شد ی کم نسبت به همیشه کارهامون دیر انجام بشه.
اول ترسیدم منشی دکتر بگه قبول نمی کنیم. ولی من هم مثل پر روها اول ی سلام صمیمی کردم و بعد ی لبخند ژکون زدم و بعد با پررویی شماره پرونده ات و گفتم و نشستم.(چه کنیم دیگه ی جاهایی پررویی نیاز هست)
بعد از گرفتن وزن و دور سرت و قدت رفتیم پیش دکتر.خواب بودی و وقتی دکتر چوب بستنی! رو کرد تو دهنت گریه کردی.دکتر گفت:
1- خون داخل مدفوعت مشکلی نیست و یک پماد آنتی همورروئید داد.خدا خدا می کردم آزمایش نده.دلم نمی اومد دوباره آمپولت بزنند.
2- راجع به آوردن بالای مکررت هم گفت مولتی ویتامین رو به سه قسمت در روز تقسیم کنم.
3- شیر خشک هم ب.ب لاک (سه نوعش) رو داد چون قرار بود به صورت دایمی آذر برم سرکار. حالا اسمش رو گرفتم تا بتونیم پیدا کنیم.
بعد از اینکه از پیش دکتر اومدیم بیرون صحنه ای بود فراموش نشدنی. راحت برای خودم نشسته بودم منتظر آژانس. که دیدم خانم منشی گفت خانم افشانی دفترچه تون اینجاستاااا.شصتم خبر دار شد به به ویزیت دکتر رو ندادم
.داره یاد آوری میکنه.بلند شدم ویزیت دادم بعد دفترچه رو گرفتم.بعد کیفم افتاد بعد تو رو با زور گرفته بودم بعد دولا شدم بزارمت تو کریر کریر واژگون شد. آقا و خانم بودند که دست یاری به سویم دراز کردند.چه کار کنم مامانی.
مامان جون اصرار کرد بیاما. گفتم براش زحمته. با اعتماد به نفس گفتم نه بابا چیزی نیست خودم می رم.
دوشنبه هم با هم رفتیم خانه سلامت که گفت ماه چهار باید بیای.(ضایع شدیم برگشتیم)![]()
غروب هم شما رو گذاشتیم تو کالسکه و با مامان جون رفتیم پاساژ.
خیلی حوصله ام سر رفته بود. هر نی نی تو راه شما رو می دید مجبور بودیم بایستیم تا شما رو ببینه.خودشون هم نی نی بودنداا ولی از شما یکسال بعضی ها دو سه سال بزرگتر بودند.من که مدام بیرون بودم ی روز تو خونه بند نبودم حالا روزها (بجز یکشنبه ها که میرم اداره) تو خونه هستم.برای اولین بدون هیچ خریدی دست خالی از پاساژ برگشتیم.(این عوارضه مرخصیه زایمانه که جیبهای مامانت پر از خالیه)
سه شنبه هم ساعت 9 شب بود که پدرت آمد و آژانس گرفتیم به سمت خانه مامان طاهره.
نمی دونی چه ذوقی مامان طاهره و عمو امیر می کردند. اصلا منو تحویل نگرفتندی
. بعدش دیدم وایییییییییییی مامان طاهره یک دست تشک و ملافه و متکای خوشگل برات تهیه کرده با یک پتوی گلبافت خوشگل برات خریده.کلی کیف کردی دیگه.
بنده خدا عمو امیر هم از درس انداختی بیچاره امتحان داشت ولی چون خیلی بچه دوسته مدام پیش شما بود.هر وفت می رم اونجا کلی یاد صدف جون رو می کنم. عکس آتلیه ات هم بردم گذاشتم بغل عکس صدف جون.
خلاصه پنج شنبه قرار بود برگردیم.چون من جمعه آزمون (برای کارم) داشتم و پدرت هم می خواست بره عروسی دوستش.شما از ساعت 4 خوابیدی تا 9 شب. بیچاره مامان طاهره نگران شد. هی می گفت مریض نشده؟ آخه سابقه نداشت انقدر بخوابی. خوابهای شما نهایتش یک ساعت هست.
شب هم برگشتیم آمدیم خانه مامان جون بخاطر جمعه که ساعت 8 باید برای آزمون میرفتم تا نگهت دارند.
راستی جدیدا خودت پستونکت رو با دستات درمیاری و میاندازی بیرون.
شدیدا انگشتات رو می خوری.(نگرانم فردا انگشتات بشه شبیه خاله مرجان نه که سوژه خنده ام بود.انگشت شصتش ناخنش خیلی باحال بود!؟)
جمعه هم یاد گرفته بودی تا مامان جون برات صدا درمیاورد قه قه بلند می خندیدی.
این هم از هفته ای که گذشت.عکس هات تو تلفن همراهم هست باید حجمشون رو کم کنم بعد بزارم.


هفته ای که گذشت
