روزهای بارونی
این هفته همش از صبح تا شب و از شب تا صبح بارون بارید.![]()
سه شنبه که پدرت آمد دنبالمون شدیدا بارون می بارید. خوب شد کاوربارون کالسکه اتو برده بودم وگرنه خیس خیس میشدی.![]()
وقتی داشتیم میرفتیم خونه هم کاورتو گذاشتم هم ی شال هم از مامان جون گرفتم انداختم رو کالسکه محظ احتیاط که خیس نشی. نمی دونی با چه وضعی رفتیم خونه. خوبه حالا تا خونه 10 دقیقه راهه وگرنه هیچی.
پدرت ی چتر داشت که گرفته بود رو سر خودش! من هم شالم رو دولا کردم انداختم رو سرم تا وسطای راه گفتم نه الان میگه بیا زیر چتر دیدم زهی خیال باطل .![]()
وسطای راه اون چتره اومد رو سر شما.البته روی کالسکه شما. بعد رسیدیم تو شهرکمون چون سر بالایی خیلی زیاد بود. پدری با مهراد می دویدند مامانی پشت سرشون با همون چتره که بگیره رو سره پدری و پسری.وسطای راه نفس کم آواردم(نه که بعد از زایمانم با اجازه 14 کیلو اضافه وزن دارم)چتر رو گرفتم رو سر خودم. تو کوچه که رسیدیم پدری گفت بدو برو پارکینگ رو باز کن پسری خیس شد.بنابراین بی خیال چتره شدم. وقتی رسیدیم خونه مامان و پدری موش آبکشیده بودند
و آقا مهراد هم با شگفتی نگاه می کرد و می خندید. بعد دویدم چتر خودم رو گذاشتم تو کیفم که هفته بعد سرم بی چتر نمونهههههه.
این چند روز که خونه بودیم :
چهارشنبه مامان جون اومد که ببرمت حموم . آخه سه شنبه ها می برمت حموم ولی چون همش خونه مامان جون برق می رفت ترسیدم دوباره برق بره و آب سرد بشه.البته خونه خودمون حموم گرم تره.
پنج شنبه و جمعه هم که گوشه عزلت گزیدیم و خانه بودیم. مامانی خوبه حالا تو هستی وگرنه حوصلمون سر می رفتاااا.
تازگی ها نمیشه گولت زد قبلا بهت پستونک می دادم و ی بلوز قرمز هم میانداختم رو سینه ات می دویدم به کارهام می رسیدم. تازگی ها غر غر می کنی که بیا بشین با من حرف بزن. من هم بلدم فکر کردی!
تازگی ها ی چیز پلاستیکی یا عروسک های پلاستیکی که صدا می ده رو میزارم جلوت ی کم به کارهام میرسم.
راستی یادم رفت بگم که تازگی ها اطرافیانت رو می شناسی.چون چند روزی بود پدرت رو ندیده بودی سه شنبه غریبی می کردی .
بنده خدا هر چی شکلک
برات درمیاورد محل نمی دادی. ولی پدرت برنده شد و نظرت رو جلب کرد.جمعه هم که خانه مامان جون اومدیم ی کم با تعجب هم رو نگاه کردی بعد به جا آواردی. خوبه دو روز خونه مامان جون نیستیم وقتی اومدیم همه (خاله ها و بابا جون) با دوربین داشتند ازت عکس می گرفتند.
خوبه آدم نوه اولی باشه هااا.
انقدر هم میاواردی بالا یا آب دهنت رو میریختی بیرون و باهاش فوت میکردی بالاخره مجبور شدم پیش بند برات بزارم(راستش از پیش بند خوشم نمیاد آخه عروسکای لباسات رو نمیتونم ببینم!!!)
الان هم که داشتم تایپ می کردم دیدم هی می گی اه اه فهمیدم می گی اونو ولش کن با من بازی کن.
می دونی غصه ام چی شده ؟ من آخه چطور تو رو بزارم برم اداره؟ وایییییییییییییی که چقدر سخته.
جمعه ماه محرم ماه عزای حسینی آغاز شد و من امسال خیلی بیشتر شهادت حضرت علی اصغر رو درک می کنم.از خدا میخواهم به حق علی اصغر مظلومش همه کودکهای بیمار که تو بستر بیماری هستند رو شفای عاجل بده.ان شاء الله 


روزهای بارونی
