یک قدم تا چهارماهگی
ای جونم مامانی من. وای چقدر این شعر مرحوم قیصر امین پور رو دوست دارم :چقدر زود دیر می شود.متن کاملش رو قشنگ حفظ نیستم از پدرت باید بپرسم بزارم تو وبت.
امروز تو خونه تهنا بودیم. مامان جون برای بردن آزمایشش رفته بود پیش دکتر.
زحمت کشیدی فقط برای چهل و پنج دقیقه خوابیدی. من هم ذوق کردم و به کارهای اینترنتیم رسیدم.
بعد که بیدار شدی. انواع صداها و شکلکها رو درآوردم تا سرگرم باشی.
تازگی ها عاشق این شدی که راهت ببریم.
بعد بلند شدیم و اقصا نقاط خانه مامان جون رو گشت زدیم! بعد آواردمت جلوی تلویزیون خیلی برام جالب بود. مجری برنامه رو که می دیدی هی می گفت اه اه . چند بار خواستم ی دستی با موبایل عکس متعجبت رو بندازم که بزارم تو وبت نشد که نشد.
بعد ی کار خیلی بدی کردم:
موبایلم زنگ زد دیدم از اداره است. دویدم رفتم اتاق دیگر که صدای تو حواسم رو پرت نکنه.
زنگ زده بودند برای برنامه روز دوشنبه که مراسم حضرت علی اصغره بخاطر شما دعوتمون کنند. آقاهه داشت می گفت که لباس سفید تنت کنیم و حتی المقدور قنداقت کنیم.
ی لحظه دیدم گریه شدید، خیلییییییی شدید می کنی. انقدر هول شدم که از همکارم خواستم تلفن رو قطع کنه. 
دیدم وایییییییییییی پسرم گریه می کنه. گریه ای که تا الان نکرده بودی. دمر افتاده بودی و گریه می کردی. بلندت کردم دیدم گریه ات آروم نمیشه. ترسیده بودم. خدا رو شکر مامان جون از بیرون اومد و خواستم بغلت کنه.
ما من قهر کرده بودی. الهی بمیرم مامانی. بغل مامان جونی تا رفتی کلی خندیدی ولی تا منو می دیدی روتو می کردی اونور.
بالاخره با هزار ناز بهت شیر دادم و گرفتی خوابیدی.
ببخشید مامانیییییییییییی.


یک قدم تا چهارماهگی
