اولین برف زندگی گل پسر
گل پسرم!
امروز جمعه که قرار بود مثل هر هفته بیایم خانه مامان جون از صبح بارون بارید.
پدرت عجله داشت و زودتر رفت و قرار شد ما خودمونیم بریم.
اول میخواستم اصلا نیایم خانه مامان جون و امشب رو تنهایی به سر کنیم. ولی ساعت 8 دیدم خیلی حوصله ام سر رفته تصمیم گرفتم که بریم خانه مامان جون.
لباس هات و به تن کردم که تازگی ها هم موقع لباس تن کردن گریه سر می دی. بعد هم سوار بر کالسکه ات شدی و راننده ات که من باشم رونده امت. راننده بودن افتخار من هست
خلاصه که بیرون خیلی خیلی سرد بود. من سینوزیت دارم و یادم رفت کلاهم رو سرم کنم و شالم هم انداختم رو شما و با همون روسری راه افتادیم. وسطهای راه چنان روسری رو آورده بودم جلو که هر کس از بغلم رد می شد با تعجب نگاهم می کرد.
خلاصه که وقتی رسیدیم باباجون مهربون اومد و کمک کرد کالسکه ات و برد داخل. همه کلی مثل همیشه ذوق کردند. آخه 2 روزی بود ندیده بودنت.ههههههههه
ساعت حدود 8 شب بود که دیدم آخ جونننننن برف .![]()
همه جا پر از برف شده بود. واقعیتش رو بخوای من از برف خوشم نمیاد.
من عاشق بارونم. اصلا تو بارون حس شاعریم گل میکنه.
یادش بخیر پارسال که تو هنوز به دنیا نیومده بودی و تو شکمم بودی خیلی برات از برف تعریف می کردم.
به هر حال که مامانی اولین برف آخر پاییزی زندگیت مبارک.


اولین برف زندگی گل پسر
