بدخوابی
خیلی حالم گرفته است.
خیلی پسر خوبی هستی هااااا ولی نمی دونم چرا جدیدا انقدر گریه می کنی.
از بعد از واکسن چهارماهگیت تمام عادت های خوابت تغییر کرد. اول خواستم بد عادت نشی نشد. با هر کسی مشورت کردم از این کار بر حذرم کردند. انقدر ی شب بد خوابیدی و تمام صورتت رو خواروندی که مامان و باباجون گفتند ببرمت دکتر. خانم دکتر بنی هاشمی از دکترای خوب درمانگاه هست گفت هیچیت نیست خدا رو شکر و خارش صورتت بخاطر همون آلرژی هست که ادامه پیدا کرده.
خلاصه برای خواب ظهر و شبت باید کلی راهت ببریم تا بخوابی.
مدام غر غر میکنی. مدتی پیش با عروسکهاتو و جغ جغ سرگرم میشدی الان حتی اونها رو هم دوست نداری.
از جمعه که آمدیم خانه مامان جون ی شب که کلی گریه می کردی و من و مامان جون نتونستیم آرومت کنیم خاله زهرا اومد و انقدر راهت برد تا خوابیدی.
امشب هم بعد از یک ساعت گریه و التماس بهت که بخوابی و استامینوفن و دایمتین دادند باباجون رو از خواب بیدار کردی و اون بنده خدا گذاشت رو پاشو نخوابیدی و مامان جون خوابوندت.
نمی دونم چرا این طوری شدی. همش بهانه می گیری. ی وقتهایی شک می کنم نکنه دندون داری در میاری ولی از مروارید هم خبری نیست.
بنده خدا پدرت هم این هفته مدام در حال راه بردنت برای خوابوندنت بود.
امیدوارم هر مشکلی هست بتونم بفهمم و به زودی حلش کنم.


بدخوابی
