درد دل مادرانه
یواش یواش باید آماده بشم برای رفتن به اداره.
چند روز پیش بود که داشتم به دورانی که با هم می رفتیم اداره فکر می کردم.یادش بخیر.
اوایل صبح ها که ساعت 30/6 صبح که بلند میشدیم ی کم تهوع داشتم اون هم چون ی نازنینی تو وجودم داشت رشد می کرد.
بدو بدو از خونه می زدیم بیرون اوایل از پل هوایی که می رفتیم خیلی برام سخت بود و بعدش دکتر از این کار منعم کرد و بعدش با چه حول و هراسی از وسط اتوبان می دویدیم. چون راهی به جز وسط اتوبان نداشتیم.
یادمه که یک بار ماشین بهم زد راننده بیچاره تا خواست بهم چیزی بگه وقتی دید باردارم دلش به حالم سوخت.اون تو بودی که امید رو تو وجودم روشن کردی.
بعد با استرس ماشین سوار می شدیم تا دیر به اداره نرسیم.
اون موقع تو بودی که با مامانی کار می کردی. هر کاری که می کردم به شکمم دست میزدم تا حضورت رو حس کنم. وایییی که چقدر قشنگ بود. ی وقتهایی که کارم خیلی زیاد بود و حسابی مشغول کار می شدم با ی لگد یادآوری می کردی که مامانی درست بشین سختمه.
غروب که میشد ساعت 4 با چه استرس و سختی برمیگشتیم خونه مخصوصا که تا ماه 6 خیلی دوری راه اذیتم کرد. ی وقتهایی دوست دارم ی مبلغی رو بپردازم ولی این خاطرات تلخ رو از ذهنم پاک کنند خیلی سخت بود خیلیییییییی. هر روز وقتی میرسیدم خونه کلی گریه میکردم به خاطر دوری راه. پدرت وقتی شرایط رو این طور دید تصمیم گرفت محل زندگیمون رو عوض کنیم حتی مجبور شدیم که مستاجر بشیم ولی من به محل کارم و مامان جون نزدیک بشم
اون تو بودی که من رو به زندگی امیدوار میکردی.
و حالا باید یواش یواش برم اداره . اون هم با ی تغییر کوچولو. که اون موجود نازنین که ی وقتهایی بهم لگد میزد که مامانی من هستم کمتر کار کن.
حالا به دنیای مادی پا گذاشته و من باید سعی کنم زودتر خودم رو به خونه برسونم.
امیدوارم وقتی بزرگ شدی من رو مورد مواخذه قرار ندی به خاطر کار کردنم. خودم وقتی کوچولو بودم به خاطر اینکه مامانم شاغل بود دوست نداشتم کارمند بشم. ولی حالا ...
عزیزم من و پدرت هر چقدر تلاش می کنیم به خاطر تو هست و اینکه با بیشترین امکانات رشد پیدا کنی چه کنیم حد بضاعتمون همین هست.
خدایا! به همه پدر و مادرها روزی وسیع عطا کن تا این امانت های الهیت رو به خوبی و صالح و سالم پرورش و تربیت کنند.


درد دل مادرانه
