روز اول کاری
عشقم
امروز اولین روز کاری بود و من باید میرفتم اداره. دیشب خیلی شب سختی داشتم. دیگه کی پیش میاد حتی برای یک هفته کامل پیش تو باشم؟
یک ساعت فقط دیشب که تو خواب بودی غرق بوسه ات کردم و اشک ریختم.
تو خواب رفته بودی و من خوابم نمی برد.
صبح ساعت 30/6 بلند شدم و حاضر شدم و شیر شما هم ریختم تو شیشه داغ کردم گذاشتم پیش مامان جون. اومدم به شما شیر بدم که یهو فهمیدی لبت رو باز کردی.اشک تو چشمام جمع شده بود.(حتی الان که دارم تایپ میکنم)آروم بلندت کردم بردم پیش مامان جون.
وقتی اومدم بیرون. من و آسمون بارونی بودیم. بغل در بغل ابرها میگریستم.
چقدر من خودخواهم. برای اینکه حس مادریم تامین بشه تو رو به دنیا آوردم و حالا میزارمت و میرم.
باز هم خدا رو شکر که دست مهد نمیسپارمت و پیش مامان جون میمونی. بیچاره خاله الهام و خاله هاجر، خاله سمیه (همکارهای اداره ام) که مجبور شدند بچه هاشونو با سن کم بزارند مهد و بچه هاشون خیلی اذیت می شدند. بیچاره خاله سمیه که کلا کار رو رها کرد.امیر مهدی که طفلی تا الان که 5 سالش هست مدام گوشهاش به خاطر بادی که رفت تو نوزادی تو گوشش (به خاطر مهد رفتن) عفونت میکنه.
خیلی سخت بود. تا سر مینی سیتی فقط اشک ریختم. میخواستم همزمان با رعد آسمون من هم غرش کنم.واییییییییییی خداییییییییییییییی من.
خلاصه که رفتم اداره و ی روز کاری رو گذروندم. ولی همش فکرم پیش شما. البته امروز زیاد اذیت نشدی چون یکشنبه ها میرفتم شاید فردا سخت تر باشه.
بمیرم عشقم. دورت بگردم مامانییییییی. چکار کنم روزگار این طور میخواد.
خدایا! به همه نی نی گولوها سلامتی بده به مهراد من هم سلامتی بده. به همه مامان بزرگ هایی که نوه هاشون رو نگه میدارند سلامتی بده به مادر من هم همین طور.


روز اول کاری
