مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

هفته کاری

1391/11/13 17:46
نویسنده : مامان سحر
294 بازدید
اشتراک گذاری

یک هفته از رفتن به اداره ام گذشت.

شنبه و یک شنبه مشکلی نبود و راحت پیش مامان جون بودی. بالاخره نمیشه گفت سخت برای مامان جون نبود مطمئنا بوده ولی بنده خدا هیچی که نمیگه.

متاسفانه دوشنبه صبح که از خواب بلند شدم برای آماده شدن به اداره. باباجون گفت مامان جون رو دیشب برده بیمارستان سرم زده. گفتم چرا؟!؟! گفت : معده درد شدید داشته.

خیلی ناراحت شدم. آخه شب قبل هم خودم ناخوش احوال بودم. نمی دونم بخاطر غصه های اخیر بخاطر تنها گذاشتن شما یا چیز دیگه ای بود که فشارم شدید پایین بود. شب که شما نمیخوابیدی مامان جون اومد و با صبر و تحمل زبان زد همیشگیش شما رو خوابوند و وقتی بیدار شدم بهت شیر بدم دیدم خوابی.

صبح با شنیدن این خبر میخواستم نرم اول اداره. باباجون گفت نه برو نمیشه که. هم زینب و زهرا امروز خانه هستند هم خودم زود میام. نگران نباش.

ظهر که زنگ زدم حال مامان جون رو بپرسم بنده خدا گریه میکرد. ناراحت شما بود که چرا حال ندار شده.

آخه مامان جون یک ماهی هست که خیلی حال ندار میشن. هم پوکی استخوانشون خیلی اذیت میکنه 45 درصد پوکی کم چیزی نیست. هم رماتیسم و هم معده درد که به قول خودشون یار همیشگی از کودکی شون هست.

خیلی صبور هستند. هر کی دیگه بود همش ناله میکرد ولی انقدر ماشاء الله صبور هستند که وقتی میخوابند ما میفهمیم حال ندارند.

دعا کن پسرم برای مامان جون که حالشون خوب بشه. مامان خیلی خوبی هستند. تا 13 سالگی خواهر نداشتم هم مامان بود برام هم خواهر. هیچ وقت احساس نکردم مامانم هستند مثل ی خواهر همیشه پای درد دلمهام می نشست و سنگ صبورم بود.

خلاصه که این هفته با کج دار مریضی گذشت. تا آخر سال 8 روز مرخصی دارم باید طوری هماهنگی کنم که این مدت بگذره.

از تمام مامان های خوب که تو پست اولین روز کاری با نظر های خوبشون با من همدردی کردند خیلی خیلی سپاسگزارم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مریم مامان محمد مانی
14 بهمن 91 13:16
خیلی ناراحت شدم. انشالله خدا به مامان جونی سلامتی بده.
علامه كوچولو
19 بهمن 91 7:35
انشاءالله سريعتر بهبود پيدا كنند و سايه شون بالا سرتون باشه


ممنون