جابجایی
سلام پسر گلمون
مامان جونی بالاخره اسباب کشی کردیم. عمو امیر، باباجونی،مامان جون، خاله اعظم(خاله خودم)، خاله زینب، خاله زهرا، حاج بابا اومدند و دست به دست هم دادند تا من و پسر گلم اذیت نشیم.
پنج شنبه 27/2/91 رفتیم خونه جدید. خدا خیلی دوستمون داره ی خونه بزرگ و خوب. مامان طاهره و پدرجون هم که جمعه اش اومدند و برای خونه مون موکت آوردند خدا رو شکر تایید کردند.
خلاصه که همه اذیت شدند و دستشون درد نکنه با این همه من و شما بی سر و صدا هم نبودیم و کار خودمون رو می کردیم و هر از چند گاهی باباجون و حاج بابا و مامان جونی داد می زدند شما بشین و فقط بگو چی رو کجا بزاریم. ولی نمی شد آخه من که همین جوریش مدام تو حرکت بودم خدا رو شکر هم خدا بهم ی پسر قهرمان داده و کار کردن برامون سخت نبود. ولی به کسی نگی ها ی روز ی دردی مثل زایمان ی لحظه اومد سراغم و ترسیدم و رفتم پایین تخت نشستم و خدا خدا کردم مشکلی پیش نیاد..gif)
ی بلای بزرگ هم از سرمون گذشت. ی روز که خونه رو چیده بودیم و فرداش آمدیم دوباره ی سری دیگه از کارها رو بکنیم دیدیم کل بوفه مون با مخلفاتش (کلی کریستال و چینی های خوشگل) به طور کل اومده پایین و خدا رحم کرد که منو شما خونه نبودیم اگرنه کلی می ترسیدیم. مامان جون و خاله اعظم هم نشسته بودند پایین بوفه و کلی گریه کردند.
خلاصه که این مدت گذشت و من ی نگرانی خاصی داشتم. تا اینکه یواش یواش تنگی نفس و تبش قلب اومدسراغم و رفتم سونوگرافی دادم.
تنها چیزی که می تونست خوشحالم کنه این بود که دکتر مثل همیشه بگه نی نی سالمه و خدا رو شکر گفت.
ببخشید مامان گلم که خیلی توی این مدت اذیتت کردم.
ی چیز دیگه همیشه به باباجونی می گم پسرت مثل خودته. کارهاش از تو شکمم مثل خودت عجیبه..gif)
تو هم مثل بابات که همیشه کارهاش دقیقه 90 انجام می ده هنوز سیسمونیت به خونه مون نیومده. همه تو هفت ماهگی سیسمونی میارن. ولی ما هنوز نتونستیم. آخه مامان جونی خیلی اذیت شد و طفلی استخوانهاش به درد افتاده بنابراین باید صبر کنیم تا مامان جونی حالش خوب خوب بشه. شما هم خیلی دعا کن.
.gif)


جابجایی
