مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

رفتنه مادر بزرگ مهربونم

1391/8/6 23:03
نویسنده : مامان سحر
3,606 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل پسرم

نمی دونم چرا توی این نه ماه همه چیز اتفاق افتاد نمی دونم خدا میخواد صبرمو بسنجه. خلاصه که تو تحیرم.

خیلی ناراحتم خودت این رو فهمیدی. ی سری اتفاقها زمانی رخ می دند که فکرشو نمی کنی و با حیرت و بهت از خودت و عالم می پرسی آخه الان...

دیروز 17/4/91 بود شب قبل مدام خوابهای آشفته از سنگ قبر و مرگ بگیر تا فریادهای بی اساس می دیدم. صبح که بلند شدم گفتم نکنه امروز که وقت سونو دارم دکتر بگه پسرت چیزیش شده با نگرانی رفتم اداره. صبح که به حاج بابا زنگ زدم که بیاد اداره و لباس های بابا رو که دادم اتوشویی ببره(آخه نمی تونم دولا بشم اتو کنم) دیدم حاج بابا گفت باشه میام ولی ی روز دیگه. گفت مادر(مادر بزرگم) حالش شب قبل بد شده و اونها تو بیمارستانند.زنگ زدم رو گوشی خاله زینب دیدم مامان جون برداشت گفتم کجایید؟ گفت بیمارستان مادر حالش خوب نیست بیمارستانیم ی پامون خونه مادره ی پامون بیمارستانه. باور کردم با خیال راحت رفتم سونو خدا رو شکر تو وزنت خوب بود به 2800-2700 رسیدی ولی همچنان بند ناف دور گردنت و آب کیسه ام کمتر از گذشته شده.

برگشتنه زنگ زدم به بابا که بهش بابا بگم که حال مادر خوب نیست و نتیجه ی سونو رو بهش بگم. بابا گفت اه حالش بده الان زنگ می زنم حاج بابا و جویای احوالشون می شم. رفتم اداره همش زنگ زدم به مامان که بگم چی شد سونو دیدم هیچ کسم گوشیشو جواب نمی ده. به خاله عفت(همکارم) گفتم از آی سی یو بدتره حالش اینها منو می پیچونند. دیدم که مامان جون زنگ زد و گفت امروز خودت به تنهایی برو دکتر چون نه من می تونم بیام و نه خاله اعظم(خاله ام) منه ساده گفتم آخی همه رفتن بیمارستان. من هم فردا می رم دیدن مادر. از طرفی باباجون هم تدریس داشت تا 8 شب .

خلاصه که غروب ماشین گرفتم تنهایی برم دکتر. تو راه به بابا پیامک زدم بعد از کلاست بیا دنبالم. دیدم در کمال تعجب بابا زنگ زد(اصولا  سر کلاس زنگ نمی زنه)و با خنده گفت نگران نباش چیزی نیست. گفتم نگرانم. گفت: نگران چی؟ گفتم نمی دونم ی دلش شوره ای دارم. دوباره پیامک دادم. خواهش می کنم بیا دنبالم.

نزدیکهای مطب زنگ زدم از خاله زینب خبر بگیرم که مادر کدوم بیمارستانه؟ گفتم:زینب مادر چطوره؟ گفت مادر کماست دیگه. دیگه نفهمیدم چی شود؟ اشکی که از چشمام می اومد مامان جون زنگ زد گفتم منم می خام مادر رو ببینم. مامان گفت ما هم نمی زارند ببینیم. گفت برای مادر دعا کن بره خیلی داره اذیت می شه داد زدم مامان اون جوری نگو اون خوب میشه زبونتو گاز بگیر. مامان گفت آخی. دیدم منشی مطب از صدای هق هق من اومد بیرون. تلفن رو قطع کردم. به بابا پیامک دادم مادر رفته تو کما و هیچکس به من نگفت دارم دیونه میشم. نمی خوام بیای دنبالم می خوام تنها باشم. رفتم دکتر و خانم دکتر گفت برای دوم مرداد باید برم بیمارستان مصطفی خمینی و این دو هفته هم استراحت مطلق.

تو راه فقط گریه کردم. به نظرم کما یعنی مرگ. تو خونه داد زدم. شیون کردم. نذر کردم 40 عاشورا مادر شفا بگیره. وای وای وای خدای مننننننننننننننننننننننننن

بابا اومد به خاطر اینکه چشمامو نبینه و هی نصیحت نکنه چیزی نیست نگران نباش. (طبق همیشه که همه چیز رو راحت می گیره) دیدم به آغوش گرفت بغض داشتم گفت گریه کن گریه کردم گریه کردم. گفت رفتم بیمارستان خیلی حال مادربزرگت بده. خیلی براش دعا کن . منه ساده هم دعا کردم. گریه کردم . بابا چند دقیقه رفت بیرون و اومد. دوباره گریه کردم. برعکس همیشه بابا هم ناراحت بود. بابا هم غصه داشت.

 یهو تو گریه هام که توسینه بابا می کردم گفتم نکنه مادر فوت شده. گفت نه نه مگه شده؟ من که تو راه بودم کسی چیزی نگفت. می ترسیدم. شب تو دلم گفتم می رم زنگ بزنم مامان اگر بهمن نزاره پس مادر فوت کرده. ولی باز هم باباجون چیزی نگفت.

 به مامان جون گفتم مادر خوبه؟ گفت نه باید دستگاه ها رو امشب بکشند؟ حالا تو چرا ناراحتی؟ فریاد زدم: مامان مادر بزرگمه ناراحت نباشم. مادر بزرگ خوب منه. مامان گفت من و دخترعمه ات داریم میایم پیش شما. بعد از تلفن به بابا گفتم وای مثل اینکه باید مشکی پوشید داشتم لباس مشکی برمی داشتم برای فردا. دیدم خاله زیبا، معصومه، اعظم و لیلا و مامان اومدند. همه مشکی به تن همه چشممها قرمز. مادر رفته بود.

 مادر بزرگم کسی که بچگی هام مامانم که می رفت سرکار نگهم می داشت رفته بود. کسی که نگران همیشگیه بچه هاش و نوه هاش بود رفته بود. لرزیدم ولی جیغ نکشیدم. تو راه بهشون گفتم پس کی خاکسپاری هست؟ دیدم سکوته. وای خدای من اونها تو لحظاتی که منو گول می زدند که اون سی سی یوست داشتند و من اداره بودم. باباجون و همه فایلم داشتند مادر بزرگه مهربون رو به خاک می سپردند. بنده خدا باباجون از هول اینکه من نفهمم که مادر فوت شده کفشهاشو با پشت شلوارش پاک کرده بود که شک نکنم.

بله مامانی همه فیلم بازی کردند از همه قشنگ تر باباجون و مامان جون بهترین نقشها رو بازی کردند. که تو و من چیزیمون نشه. مامانم وقتی منو تو ماه نه باردار بود پدرش فوت شد. همیشه توی این مدت به باباجون می گفتم وای بهمن مامان چه زجری کشید؟ هم به فکر من بوده و هم تو فراغ پدر می سوخته. و مثل همیشه که همه چیز بهم الهام میشه این هم شد. و من تو فراغ مادربزرگ مهربون می سوزم پسرم.

اون رفت در حالیکه هدیه ی تو رو تو کمدش آماده کرده بود. نتونست که ببینت و چقدر دوست داشت که تو هم ببینه. وای پسرم که دیگه هیچ مادر بزرگی نیست که عیدها از دستهای پر از مهرش عیدی بگیریم.

سخته خیلی سخته برام. همه دیروز ناله کردند. ضجه زدند. ولی به من اجازه نمی دهند که حتی گریه کنم.

روحت شاد مادربزرگ مهربونم خیلی دوستت داریم خیلی.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله محمد ماني
20 تیر 91 9:42
عزيزم تسليت واژه كوچكيه براي همدردي با كسي كه يكي از عزيزترين افراد زندگيش رو از دست داده . كسي كه مطمئناً هيچ كس قادر نخواهد بود جاي خالي اون فرد رو تو زندگي برامون پر كنه . ولي با اين حال بهت تسليت مي گم من رو توي غم خودت شريك بدون . اميدوارم با آمدن فرشته كوچولوت توي زندگيت تحمل اين ناراحتي برات آسون تر بشه .
مراقب خودت و هومن كوچولو باش


ممنون خاله جون