مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

دغدغه های ماه آخر

1391/4/3 19:55
نویسنده : مامان سحر
448 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر گل مامانی،

پسر گلم دیگه روز شمار اومدن تو برای همه خانواده ات شروع شده از همه مهمتر برای من که توی این دو هفته فقط ساعت و ثانیه و روزها رو می شمارم که تو بیای البته سالم . 

6 تیر مصادف با تولدم عسلم می ری تو 9 ماه یعنی دیگه مسافرت تموم شد و شما باید به این دنیا بیای و کنار من و بابا زندگی جدیدت رو شروع کنی و خونه رو از این همه سکوت در بیاری.

9.gif

از دو هفته پیش ی کم نگرانی ها شروع شد:

با مامان جونی رفتیم دکتر زنان که خانم دکتر وضعیتم رو چک کنم آزمایش خونم رو که دید دکتر گفت مگه تالاسمی داری؟ گفتم نه گفت خیلی کم خونی و چند تا قرص نوشت. برای هفته آینده سونو نوشت چون قرار بود که خانم دکتر 2 هفته بره مسافرت خارج از کشور. وقتی وزنم کرد دیدم روی 64 موندم یعنی از سه پیش وزنم همون 64 بود نگران شدم یعنی چی شده؟ یعنی تو سه هفته است 1200 گرمی خیلی نگران شدم.

وقتی باباجون فهمید کم خونم و نگران وزنت بودیم شروع کرد به خریدن انواع و اقسام خوراکی ها برای جبران کم خونی و وزن شما.

چهارشنبه 31/3/91 بود که رفتم سونوگرافی ای که خاله مریم معرفی کرده بود. خدا رو شکر وزنت برخلاف تصورم 2300 گرم بود خوشحال شدم و فکر کردم دیگه مشکلی نیست. تا غروب که با باباجون رفتیم دکتر.

خانم دکتر گفت مایع آمونیوم کمتر از نرمال شده و این علامت خوبی نیست و اینکه یک دور بند ناف دور گردن شما پیچیده. نگران شدم خیلی حالم بد شد. خانم دکتر گفت باید استراحت کنی و اگر توی این دوهفته که من نبودم مشکل خاصی بود باید سریع برم دکتر و هر روز حرکاتت رو چک کنم.

دیگه نمی فهمیدم چی میگه. اومدم بیرون مطب. دوست داشت با صدای بلند گریه کنم. می ترسیدم که هشت ماه زحمتم حروم بشه. باباجون دید که رفتم تو فکر دیگه حرفی نمی زنم نگرانتر شد و سعی کرد دلداری بده. غروب آفتاب بود و زمان خوبی برای دعا از خدا خواستم که سالم به دنیا بیای تنها آرزوم همینه. الان چهار شبه که نگرانم و خوابم نمی بره. از ترس اینکه بد بخوابم و بند ناف بپیچه. به قول باباجون خودش داده و خود خدا هم مراقبه. خیلی نگرانم پسرم. خیلی. به خاطر من، بابات و زحمت های مامان جونی سالم باش. مراقب باش.مامانی

حتی الان هم دارم گریه می کنم. نگرانم چکار کنم . الان به حرفهای مامان جونی می رسم که بذار مادر بشی تازه به حرفهای مامان جونی می رسم.

مراقب باش پسرم خیلی و بدون توی این دنیا من و باباجون خیلی نگرانتیم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

رادین عشق زندگی
3 تیر 91 20:13
سلام مامانی انشالله که نی نی گلتون سالم به دنیا میاد و زندگیتونو شیرین میکنهhr]
سلام سپاسگزارم از اینکه به وب ما سرزدید ممنون دعا کنید که این ماه آخر هم به سلامتی بگذره و پسر ما به دنیا بیاد و من هم از سلامتیش خوشحال بشم

مامان هومن
4 تیر 91 2:35
سلام مامانی ممنون که به وبلاگ ما سر میزنین همیشه مرسی از اینکه تجربیاتتونم در اختیارم میذارین زیاد نگران نباشین چون همین نگرانی هم روی کوچولوتون تاثیر میذاره فقط سعی کنید استراحت کنید خدا خودش از نی نی تون مراقبت میکنه به نظر منم ماههای آخر سختترین ماههای حاملگیه مواظب خودتون خیلی باشین ایشااله به سلامتی زایمان کنید مارو هم تو اون لحظات دعا کنید منتظر خبرهای خوب ازتون هستیم