کارمند کوچولو
(هر چند تاریخ ها پشت سر هم هست ولی هر کدوم موضوع خاص خودش رو داره)
گل پسرم،کارمند کوچولو سلام؛
خانواده مامان جون اینها از شنبه 19/5 برای مدت 5 روز به سفر شمال رفتند. تا سه شنبه که من هم مرخصی بودم و در خدمت عشقم. اولش هم قرار بود تا سه شنبه باشه.ولی مامان جون اینها تو شمال متوجه شدند که تاریخ رو اشتباه متوجه شدند و تا چهارشنبه هست و من هم دیگه نمی تونستم چهارشنبه رو مرخصی بگیرم. بنابراین تصمیم گرفتم چهارشنبه با هم بریم اداره
ساعت 8 صبح خدا رو شکر خودت خود به خود بیدار شدی ی دست لباس خوشگل تنت کردم و بعد زنگ زدم آژانس و راهی اداره شدیم.
به هیچ کدوم از همکارام نگفته بودم که می برمت.چون همیشه اصرار داشتند ی روز ببرمت گفتم بذار غافلگیر بشن.
وقتی رسیدم دم اتاقم در رو باز کردم و تو به تنهایی وارد شدی و کلی همکارام ذوق کردند و خودت هم برات عجیب بود اون محیط ولی ذوق هم کردی .
امیدوارم وقتی بزرگ شدی تو رشته و شغلی که علاقه داری پا بزاری و کلی موفق و سربلند باشی مهربونم
چون مدام تو راهروها بودی و در حال دویدن.
هر وسیله ای رو اشاره میکردی و می گفتی جیزززززه.
حتی وقتی یکی از روسامون رو دیدی کلی من رو سربلند کردی!!!!!
جریان از این قرار بود: تو راهروی اداره تو بغلم بودی که دیدم به یکی از آقایون که لباس فرم پوشیده اشاره می کنی و می گی جیزه توجه نکردم.
وقتی آقای رئیس نزدیک شد و داشت بهت می گفت:خوبی؟ماشاءاله اسمت چیه؟گفتم: مهراد. تو هم مدام تو طی این دیالوگ اشاره به لباسش که ستاره داشت می کردی و می گفتی جیززززززززه جیززززززززه.من هم سعی می کردم نفهمه ولی ول نمی کردی که نمی کردی. آقای رئیس گفت: به خدا من جیز نیستم و من خجالت زده ولی به اجبار می خندیدم.
بعد از دقایقی که دوباره آقای رئیس رو تو جمع چند نفره دیدی دوباره اشاره کردی : جیزززززه.
اومدم تو اتاق و سریع خوابوندمت و از 10 تا 11 خوابیدی.وقتی بیدار شدی خدا رو شکر آقای رئیس تو راهرو نبود و دیگه گیر ندادی.بعد از کلی دوندگی و شیطنت دوباره از 2 تا 4 خوابیدی و من هم مجبور شدم اضافه بایستم تا شما خوابت کامل بشه.
و بعد ساعت 4 با خاله فاطمه(یکی از همکارام)که خونشون نزدیک خونمون هست برگردیم.


کارمند کوچولو
