مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

طلسم شکست

1392/7/25 18:02
نویسنده : مامان سحر
310 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره خاله مریم و خاله مرجان دوستان خوب من بعد از 14 ماه از تولد شما که می خواستند بیان دیدنت طلسم شکست و اومدند.

چهارشنبه خاله مریم بهم پیامک زد که میان و بعد از کلی اصرار راضی شدند ناهار در خدمتشون باشیم.من هم بعد از اتمام ساعت کاری رفتم خونه و به ی سری کارام رسیدگی کردم.

فردا صبح پنج شنبه هم از ساعت 8 صبح مشغول به تهیه ناهار شدم. چون دوست داشتم تو دوره های بعد بقیه اذیت نشن چلو مرغ و سوپ و ژله گذاشتم.

پدر هم از صبح زحمت نگهداری شما رو کشید. به خاله مریم پیامک زدم تو راهید گفت آره. تو دلم گفتم از پیروزی تا اینجا چون قرار بود با مترو بیاد خیلی راهه و واسه خودم یواش یواش کار می کردم که ساعت ده و نیم پدر گفتند که اف اف زنگ میزنه فکر کردم شاید خاله زهراست. با لباس کار رفتم به استقبال که دیدم آخ جون خاله مریم و خاله فاطمه(خواهر خاله مریم) و محمدمانی اومدند.

خدا رو شکر با هیچ کدومشون رو دروایسی نداشتم و بعد از تعویض لباسهای شما لباسهامو پوشیدم.

خاله جون زود اومده بودند تا به من کمک کنند که من هم تقریبا کارهامو کرده بودم.

محمدمانی کلی ذوق کرده بود. گفتنی ست که شما و مانی با هم یک سال و دوازده روز فاصله سنی دارید و مانی از شما بزرگتر هست. خاله فاطمه هم زحمت کشیده بودند و ی کیمدی خوشگل که ی آقا پلیسه توش بود رو تهیه کرده بودند. البته برای مانی هم همینطور که از شانس مثل هم بود که دعواتون نشه.

خاله مرجان هم ساعت دوازده و نیم اومد و کلی از دیدنش خرسند شدیم چون ی پسر کاکل زری باردار هست که از قرار اسمش هم آرش کوچولو هست.

محمدمانی همش تو رورئک میگشت و آروم با خودش بازی میکرد خاله مریم می گفت اصلا رورئک خودش رو بازی نکرده و الان علاقه مند شده.

خلاصه بعد از صرف ناهار تا ساعت پنج کنار هم بودیم که تازه آخراش تو و مانی با هم رفیق شده بودید.

خاله مریم و خاله مرجان هم زحمت کشیدند و با هدیه نقدیشون ما رو شرمنده کردند.

خیلی بهم خوش گذشت و کلی تغییر روحیه برام شد.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)