فوت مادربزرگ پدر(خان نه نه)
گل پسر مهربونم؛
متاسفانه باید بگم که مادربزرگ پدریت هم به رحمت ایزدی رفت.
درست جمعه 19/7/ بود که سر ناهار نشسته بودیم که یهو پدر موبایلش رو داشت چک میکرد که گفت وای سحر! گفتم چی شده؟ گفت : عمه کبری زده که خان نه نه فوت شدند.
باورم نمی شد. هر چند دو ماه پیش به خاطر بیماری قلبی بستری بودند و ما هم خدارو شکر به دیدنشون ارومیه رفتیم. ولی نه به این زودی.
خیلی خیلی مهربون بودند. متاسفانه من که زبان آذری متوجه نمی شم ولی همیشه با خوش زبانی و خوش برخوردی و خنده خان نه نه مواجه می شدم. یادم نمی ره که وقتی می رفتم ارومیه بهم می گفت: گلینم،قیزیم و بعد خنده رو سر میداد.
دفعه آخر وقتی ارومیه بودیم فقط روی تخت بود و حتی آخ هم از سر بیماری ازش بلند نمیشد. چقدر صبور بود این زن. با اون حال باز هم به فکر مهمان داری و پذیرایی من بود.
خلاصه جمعه پدر با هزاران دردسر تونست بلیط رو پیدا کنه ما ساعت 20/7 راهی ارومیه شدیم. و این اولین سفر قطاری شما بود.
وقتی رسیدیم خان نه نه رو داشتند به خاک می سپردند. وای خدای من که چقدر سخته. می دونیم که می میریم و باز هم اشتباه و اشتباه و گناه و غیبت.
آقا(پدر بزرگ پدر) های های گریه می کرد از تنهایی از اینکه باید بی خان نه نه روزگارش رو سپری کنه بدون همدم و عصای تنهاییش.
بعد از صرف ناهار مراسم ختم رو هم تو همون دیزج تکیه برگزار شد و شب به رسم اهالی روستا، اهالی به اندازه وسعشون غذای صاحب عزا و مهمان ها رو تهیه می کردند.
یکی کوفته ، یکی چلو مرغ، یکی چلو قیمه به همراه بشقاب و قاشق و سفره هر کدوم به همراه میاوردند.
فردا هم مراسم سوم بود که به رسم روستا به تن صاحبان عزا چادر رنگی می کردند. ما هم به خاطر کار پدر باید زودتر برمیگشتیم . و به خاطر دوری راه و راحت بودن شما مجبور شدیم بلیط برای مراغه بگیریم و با آژانس دو ساعت تو راه بودیم . ساعت 45/5 سوار قطار مراغه - تهران شدیم که ساعت 30/4 به تهران رسیدیم.
راستی گوشیم هم تو ارومیه ال سی دیش کاملا شکست و دیگه نمی شه تند تند بیام نت . چون هزینه تعمیرش سیصد هزار تومن بوده که تا درست بشه طول میکشه.


فوت مادربزرگ پدر(خان نه نه)
