عید غدیر
سه شنبه شب طبق معمول هر هفته پدرت آمد دنبالمون و رفتیم خانمون.
البته قرار بود بریم خانه مامان طاهره، که پاشون درد می کرد دیگه مزاحمشون نشدیم.
پنجشنبه غروب بود که ناگهان این دست درد هر ساله شروع کرد به درد. یک شنبه با مامان جون رفته بودم دکتر و یک سری آمپول داده بود ولی موقتی دردش آروم شده بود .
پنج شنبه هم دردش ول کنم نبود. واقعیتش دکترها ی سری گفتند این کیست روی مچم رو باید دربیارم یک سری هم گفتند دربیاری دوباره تولید میشه.
خلاصه که پدرت گفت بلندشو بریم دکتر حاضر شدم گفت به مامان جون بگو بیاد مهراد رو مراقبت کنه تا ما بریم درمانگاه. خلاصه که مامان جون مهربون اومد و شما رو نگه داشت و ما رفتیم آمپول زدیم.
جمعه هم خیلی حوصله ام سر رفت جمعه که همین جوری دلگرفتگی زاره وای به حال اینکه چند روزی هم خانه باشیم دیگه هیچی.
خودم رو با مجله شهرزاد سر گرم کردم پدرت که رفته بود نمایشگاه مطبوعات سه تا مجله شهرزاد رو خریده بود و من سرگرم بودم. از طرفی هم مامان جون و خاله ها و باباجون رفته بودند شمال و حسابی تنها بودیم. البته پدرت خیلی اصرار کرد ما هم بریم ولی دیدم اگر بریم هم جاشون تنگ میشه هم اینکه ی کم از دست ما گفتم راحت باشند.
امروز هم که عید غدیر عید سادات عزیز بود. صبح به پدربزرگ پدرت زنگ زدیم.آقا بنده خدا چون آذری زبان هستند زیاد نمی تونند با من صحبت کنند ولی دست و پا شکسته بهشون تبریک گفتم. بعد به عمه زنگیدیم که نبود و به مامان طاهره و مامان جون هم تبریک عید رو گفتیم.
غروب هم که مثل همیشه حاضر شدیم و کوچ کردیم خانه مامان جون.البته مامان جون اینها نیستند رفتند خونه دوست باباجون و ما رو قال گذاشتند.آخه خونه دوست باباجون گیلاوند هست و اونها هم از راه شمال رفتند اونجا.
الان هم شما خواب هستی و من مشغول به روز کردن وب شما.راستی عکس های آتلیه ات هم بالاخره بعد از یک ماه و نیم حاضر شد.سر فرصت می زارم تو وبت.


عید غدیر
