دومین گریه
فکرشو کن که مامانت برای دومین بار گریه اش دراومد.
اولین بار زمان ختنه کردنت بود.
و حالا دومین بار:
پنج شنبه غروب بود که با هم رفتیم خونه مون. پدرت سرماخوردگی شدید داشت و دو روز ما نرفتیم خانه که بهتر بشه و سعی می کرد بهت نزدیک نشه تا شما سرماخوردگی نگیری.
از غروب پنج شنبه مدام گریه می کردی.
البته از واکسن 4 ماهگی که گریه هات شروع شد هنوز ادامه داره. اون پسره خوبی که رو پا میخوابید دو ماه هست که باید راهش ببریم بخوابه.![]()
خلاصه که وقتی رسیدیم خونه هم گریه می کردی. هر طور بود تا ساعت 30/11 سرگرمت کردم.
ولی از یک ربع بعدش شروع کردی گریه شدید. شدید میگم شدید میشنوی. بدون وقفه.
گفتم شاید گرسنه اته. شیر دادم قطع نشد. یعنی اصلا شیر نخوردی. 
پدرت بغل کرد، آروم نشدی. گذاشتیمت تو پتو و دو سرش رو تکون دادیم انگار نه انگار.
شربت دایمیتین دادم اثر نکرد. نیم ساعت بعد دیگه به استامینوفن متوسل شدم. انگار نه انگار که این گریه بند بیاد.
ساعت یک شب بود تو بغلم بودی که با بغض به پدرت گفتم چکار کنم؟ گفت بده من.
دیدم نه باز هم آروم نمیشی. بنده خدا پدرت هم بیمار بود و حال و حوصله نداشت. چند دقیقه بعد به پدرت گفتم من می رم حاضر بشم بریم خونه مامانی. پدرت با اندکی عصبانیت گفت چکار میکنی؟
اونها چکار می تونند بکنند؟ میخواهند بغل کنند خب خودمون داریم این کار رو می کنیم.
دیگه قشنگ گریه می کردم. از پدرت گرفتم و رفتیم تو اتاق خواب انقدر ذکر گفتم و بعد لالا و تکون نسبتا زیاد که دیدم خوابت برد.
الهی بمیرم تو خواب هق هق میکردی. فکرشو کن 2 ساعت گریه بدون وقفه.
وقتی خوابیدی باز هم دلم شور می زد نکنه گریه کنی. توی این 2 ساعت همش تو دلم می گفتم کاش یکی از همسایه ها بیاد بگه چی شده و کمکم کنه. ولی انگار نه انگار.
خلاصه که این دومین اشکی بود که از چشمهای من درآوردی.باز هم خدا رو شکر که چیز خاصی نبود.


دومین گریه
