مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

آبله مرغون

1391/2/4 12:50
نویسنده : مامان سحر
428 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عسلم؛

خبر داری مامانی تو سه ماهگیت که تو شکم من بودی آبله مرغون گرفت وای چه روزی بود اون روز.niniweblog.com

دو هفته قبل ویار شدید داشتم و رفته بودم خونه مامان جونی و داشتم کنگر می خوردم و لنگر می نداختم که خاله زینب اومد و گفت مامان اینها چیه رو شکممه (ی سری جوش تاولی) گفتم وای زینب تو رو خدا بزار تازه دارم خوب می شم.

فردا صبح که تو اداره بودم دیدم مامان جونی زنگ زد گفتم می دونم زینب آبله مرغون گرفته. کلی ناراحت شدم از طرفی به خاطر خاله زینب از طرفی که دوباره باید برم خونه و خیلی سخت بود برام.

خلاصه که موقع امتحانهام بود و باید بالاخره می رفتم (البته اگر این طوری نمی شد خونه مامان جونی می موندم)خیال باطل

بعد از یک هفته مامان جونی و حاج بابا آمدند خونه مون که سوغاتی مکه رو بیارند. دیدم ی جوش رو بازومه مامان جونی رنگش پرید و دید و گفت نه چیزی نیست خشکیه.

دوباره یک هفته بعد داشتم ظرف می شستم دیدم و تا جوش تاولی زد رو بازوم. گفتم چیزی نیست بس که خامه و نان بربری می خوری. نه به باباجونی گفتم نه به مامان جونی.

خلاصه که آقایی که شما باشی صبح که داشتم می رفتم اداره به خیال اینکه جوش خوب خاروندمشون و ترکیدن. به همکارم خانم دکتر اعدل نشون دادم گفت گرمی زیاد خوردم و خودم هم تصدیق کردم.

فرداش که تو اداره بودم دیدم شدیدا تب دارم و چشمام باز نمی شه. یهو روی پام شروع کرد به خارش . وای خدا اینها چیه. همکارم خاله عفت گفت آبله است و خانم دکتر هم وقتی دید گفت درسته آبله است.

به مامان جونی زنگ زدم و آژانس گرفتم و رفتم خانه. نمی دونی عزای عمومی بود خاله زهرا و زینب و مامانی کلی گریه کرده بودند. که الان ی بلایی خدا نکرده سر تو بیاد اونها مقصرند. بابا بلند بشین خدا داده و خدا هم مراقبه.

خلاصه دکتر لنکرانی (پزشک زنانم) وقتی رفتیم بیمارستان پارس گفت هیچی نیست ده روز برو استراحت. بعدش هم ده روز خونه بودم و نشستم خوب امتحانامو خوندم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

عمه جونی
5 اردیبهشت 91 15:51
مرسی بهم سر زدین اگه با تبادل لینک موافقین خبرم کنید خوشحال میشم نظرتونو درباره وب بگین
خاله مریم مامان محمد مانی
6 اردیبهشت 91 13:41
سلام مامان جیگر
خوشحالم که می بینم دست به کار شدی و خاطرات شیرینت را می نویسی.


سلام خاله جون. چه فایده سالی ماهی یکبار میآم. تو رو خدا ی کم دست به این وبلاگ من هم بزنید آپ دیتش بکنید. مریم پس رو داره.به هر حال سپاسگزار خاله مهربون