مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

ما اومدیم

بعد از مدتی غیبت ما اومدیم.ممنونم از دوستان با معرفتم از جمله: ساجده جونم مامان متین خوشگلم مری عزیزم مامان بهداد کوچولو و مامان الهام عزیزم قول میدهم زود زود بيام شرمنده همتونم. بیشتر درگیر کار و زندگی و مهراد شيطون شدم
25 ارديبهشت 1393

از شیر گرفتن

پسر صبورم، مدتها بود که پروژه از شیر گرفتن مطرح بود. هم تو ذهنم درگیر بودم و هم تو خونه حرفش بود. مدتها بود که میخواستتم کم کنم ولی موفقیت حاصل نمیشد. تا اینکه پدرت برای یک هفته باید به خونه مامان طاهره میرفت و دیدم بهترین فرصت هست که مامان جون اینا کمکم کنند. 16 اسفند 92 تصمیم عملی شد. مامان جون برام از عطاری سبز زرد خرید و من جمعه 16 اسفند وقتی مالیدم و با کمی رژ لب عمق فاجعه رو بالا بردم. وقتی تو شیر خواستی و مورد رو مجروح دیدی دیگه فهمیدی این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. اول خوردی و دیدی خیلی خیلی تلخه و گفتی اخ. شب اول بدترین شب بود چون فقط یک ساعت تونستم بخوابیم. از ساعت 2 شب که بیدار شدی شروع کردی به...
24 فروردين 1393

بیست ماهگیت با تاخیر مبارک

پسر خوشگل و پهلوون من، شما دیگه تو ماه بیست خیلی خیلی آقاتر و بزرگ شدی: 1- دیگه به سنی رسیدی که مثل ضبط صوت فقط ضبط می کنی هر چی میگیم رو تکرار میکنی. 2- هنوز علاقه به بازی با قابلمه و وسایل آشپزخونه داری. 3- بازی با بچه ها رو علاقه پیدا کردی و جایی که بچه باشه باعث خوشحالی من میشه. 4- خیلی مهربونی و هر چی داشته باشی با دیگران تقسیم می کنی مثلا وقتی کشمش میخوری به همه تعارف می کنی . 5- عاشق آب بازی و رفتن به حمام هستی. 6- جدیدا کنار من مقابل تلویزیون مینشینی و با من فیلم می بینی. 7- ی کم به پدرت حسودیت میشه وقتی کنار من پدرت میشینه دعواش میکنی!؟ 8- عاشق آجی ها هستی چند روزی که ارومیه رفتیم هر شب برای دید...
24 فروردين 1393

سال نو مبارک

شرمنده که نشد مطالب رو آپدیت کنم. جبران میشه عشقم دومین نوروز سالت رو در ارومیه تحویل کردی. تا 8 فروردین در کنار عمه و صدف و اقوام پدرت بودیم که تو حسابی دلی از عزا درآوردی کنار رها و مانی و صدف. عاشق رفتن به بیرون و ماشین سواری بودی. روز 6 فروردین به اتفاق خانواده عمه و عمه های پدرت و دختر عمه پدرت به دره قاسملو رفتیم که خاطره ای زیبا برامون حک شد. به کوه رفتیم و سرحال و سرخوش مشغول بازی با چمن و سنگ ها شدی. با خوشحالی آب تو سنگ میانداختی و از صدای برخورد آب و سنگ به ذوق میاومدی و بچه ها هم با دل و جون برات سنگ میآوردند. 8 فروردین به خاطر رفتن من به اداره با اتوبوس برگشتیم.(چون شما از اتوبوس خوشت میاومد)من از پد...
24 فروردين 1393

بدون عنوان

سلام خاله جون ببخشید پسر گلی عکسات دیر میشه مامان سحرت مطالب نوشتاری رو برات میگذاره و منم عکسای قشنگتو به عهده گرفتم در وبلاگت بزارم عزیزم....   حالا شروع عکسای نازت در طی( 18-19 ماهگی): اینجا شما در منزل خودتون درحال پوشیدن جوراب مامان سحر هستی که مراحلش به ترتیب: 1... 2... و3...   ...
21 اسفند 1392

رفتن به عروسی در اسفند ماه

پسر گلی خانواده ما و مامان سحر و بابا بهمن وشما در تاریخ 13اسفند سه شنبه به عروسی خاله شیما(دختر دایی بابامرتضی)به تالاری در خیابان ملاصدرا دعوت شدیم ...اما بابابهمن به دلیل مشغله کاری نتونستند تشریف بیارن .. و منم که عکاس عکس شما هستم فقط تونستم این عکس رو از شما بگیرم چون متاسفانه انقدر زیاد شیطونی میکنی برای عکس گرفتن عکسهات تار میشه ووو منم فقط این عکس رو تونستم بزارم که بهتر از عکسهای قبلیت شده بود ...
21 اسفند 1392

رفتن به مکه مکرمه مامان طاهره و بابا بهروز(مادر و پدربابابهمن)

مهراد جان مامان طاهره و بابابهروز(مادر و پدر بابابهمن)در تاریخ 10اسفند شنبه به مکه مکرمه مشرف شدند که وقتی مامان سحر با کلی عجله از سرکار برگشت شما به همراه مامان سحر و مامان جونی به بدرقه ایشان در فرودگاه مهرآباد رفتید...وقتی هم که میخواستید برگردید به خونه خاله محبوبه (خاله مامان سحر)رفتید و در منزل ایشان با یک نی نی مهربون به اسم بهار برخورد کردی و باهاش کلی بازی کردی و در همون موقع صابر(پسر خاله مامان سحر)لاک پشت کوچولوشو برای شما اورد تا ببینیش .من از مامان سحرت شنیدم که میگفت:"میترسیدم مهراد لاک پشت رو بزاره دهنش. " که خوشبختانه ترس و اضطراب مامان سحر عملی نشد اما یک چیز دیگری هم از مامان سحر شنیدم که شما به صابر میگفتی دادا(دای...
21 اسفند 1392