مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

خدایا شکرت

خدایا شکرت که سالم دوباره به زندگی برگشتم. خدایا شکرت که دوستهای خوبی دارم و خیلی خیلی از مامانها برام دعا کردند تا من برگردم و بتونم از مهراد بنویسم و کنارش باشم و مادری براش بکنم. فقط یادمه وقتی تو ریکاوری به هوش اومدم خدا رو از بابت زندگی دوباره شکر کردم. انگار هر چقدر بزرگتر میشم تعلقم به دنیا بیشتر میشه. البته بیشترین دغدغم مهراد هست و بس.   ...
6 شهريور 1392

عکس های سفر به ارومیه

دریاچه ارومیه به همراه پدر این هم خود دریاچه ارومیه که متاسفانه چیزی از دریاچه باقی نمونده مهراد و صدف جون (دخترعمه) و خرگوش صدف جون این هم عکس مهراد تو باغ عمه پدرش(البته گل پسر خیلی حال ندار بوده ) این هم ی روز خوب آفتابی تو حیاط عمه کبری که حسابی مشغول شیطنت بودی ...
6 شهريور 1392

برام دعا کنید

دوستان خوبم برای مدتی مجبورم به وبلاگ نیام. با توجه به مشکلات اخیر و بیماری که تو یک ماه و نیم گذشته کشیدم و فکر می کردم به خیر گذشته متاسفانه دکتر تشخیص دادند به عمل. کلمه عمل همیشه من رو ناراحت و کمی هم می ترسونه. ترس از ندیدن عزیزانم. شاید هم بی خود باشه با وجود اینکه سه بار زیر بی هوشی کامل رفتم باز هم می ترسم. صرفا به خاطر اینکه تیروئید دارم و همیشه دیر به هوش میام.(2ساعت دیرتر از نرمال) و می ترسم این دیر به هوش آمدن منجر به همیشه نیامدن بشه. نگران هیچی نیستم جز مهراد. مهرادی که زندگی رو به من هدیه داد. تو قسمتی از زندگی که دیگه همه چیز عادی شده بود، اومد و بوم زندگیم رو پر از رنگ های شاد کودکانه کرد تا من هم ...
1 شهريور 1392

سوار شدن بر مترو برای اولین بار

جمعه 25/5/ صبح به پدرت گفتم که نمایشگاه بازی های دیجیتال باز شده تو مصلی . پدر هم که عاشق بازی کامپیتوتری هست گفت: اه پس بریم که برای موبایل شما(که به تازگی بعد از دو تا گوشی که شما نابودش کردی خریداری شده)بازی بریزیم. گفتم منت نزار واسه خودت می خوای بریزی ی حرفیه. خلاصه که غروب ساعت 7 راهی مصلی شدیم.چون فکر می کردیم نمایشگاه تا ساعت 10 شب چون جمعه هست باز باشه. بنابراین از مینی سیتی به سمت مترو تجریش رفتیم. اولین بار بود که سوار پله برقی شدی و با تعجب و سکوت تمام که تا به حال اتفاق نیفتاده نگاه می کردی. وقتی وارد قطار شدی. متعجب بودی اول سکوت بعد نگاه های تعجب انگیز. البته این سکوتها و نگاه ها برای دقایقی تا هیجان و تازگی ...
28 مرداد 1392

کارمند کوچولو

(هر چند تاریخ ها پشت سر هم هست ولی هر کدوم موضوع خاص خودش رو داره) گل پسرم،کارمند کوچولو سلام؛ خانواده مامان جون اینها از شنبه 19/5 برای مدت 5 روز به سفر شمال رفتند. تا سه شنبه که من هم مرخصی بودم و در خدمت عشقم. اولش هم قرار بود تا سه شنبه باشه.ولی مامان جون اینها تو شمال متوجه شدند که تاریخ رو اشتباه متوجه شدند و تا چهارشنبه هست و من هم دیگه نمی تونستم چهارشنبه رو مرخصی بگیرم. بنابراین تصمیم گرفتم چهارشنبه با هم بریم اداره ساعت 8 صبح خدا رو شکر خودت خود به خود بیدار شدی ی دست لباس خوشگل تنت کردم و بعد زنگ زدم آژانس و راهی اداره شدیم. به هیچ کدوم از همکارام نگفته بودم که می برمت.چون همیشه اصرار داشتند ی روز ببرمت گفتم بذار ...
28 مرداد 1392