مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

برام دعا کنید

1392/6/1 18:14
نویسنده : مامان سحر
372 بازدید
اشتراک گذاری

دوستان خوبم برای مدتی مجبورم به وبلاگ نیام.

با توجه به مشکلات اخیر و بیماری که تو یک ماه و نیم گذشته کشیدم و فکر می کردم به خیر گذشته متاسفانه دکتر تشخیص دادند به عمل.

کلمه عمل همیشه من رو ناراحت و کمی هم می ترسونه. ترس از ندیدن عزیزانم. شاید هم بی خود باشه با وجود اینکه سه بار زیر بی هوشی کامل رفتم باز هم می ترسم.

صرفا به خاطر اینکه تیروئید دارم و همیشه دیر به هوش میام.(2ساعت دیرتر از نرمال) و می ترسم این دیر به هوش آمدن منجر به همیشه نیامدن بشه.

نگران هیچی نیستم جز مهراد.

مهرادی که زندگی رو به من هدیه داد. تو قسمتی از زندگی که دیگه همه چیز عادی شده بود، اومد و بوم زندگیم رو پر از رنگ های شاد کودکانه کرد تا من هم کودک بشم و با او بزرگ بشم. با اون شروع به راه رفتن کنم، با اون زمین بخورم و بعد از گریه کوتاهی زمین خوردن رو یادم بره. با اون همه رو دوست داشته باشم. با اون از ته دل بخندم و بخندم و بخندم. و با اون اشک بریزم بدون نفرت بدون کینه توزی و بدون ترس.

تو گوش نی نی هاتون برام دعا کنید.اونها پاکند و دعاشون زود اجابت میشه.

 تا بیام باز هم از خاطراتش بگم.

همه تون رو دوست دارم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (5)

مامان ساجده
29 مرداد 92 19:11
عزيزم انشاالله كه خيره نگران نباش ي آيت الكرسي بخون و برو انشاالله كه همه چيز ختم به خير ميشه ما رو هم از حالت بي خبر نزار
مامانی درسا
2 شهریور 92 1:51
عزیز دلم انشاالله به سلامت عمل میشی و خوب میشی و چشمای قشنگتو به روی دنیا و مهراد عزیزم باز میکنی اگه قابل باشم برات دعا میکنم به سلامت برمیگردی و کلی خاطره مینویسی و از این ترس بیهوده میخندی ...... الهی آمین .... مهرادی رو ببوس
مری
2 شهریور 92 23:19
سلام سحر جونم فداتتتتتت با این وزن سنگینم نشستمو کلی برا سلامتیت دعا کردم ایشالا بزودی زود خوب میشی و میایی نت...فاز منفی نده دختر به عشق پسر و همسرت برو عمل...ایشالا با تن سالم برمیگردی بیادتم گلم
نسرین مامی مهراد
3 شهریور 92 1:26
سلام عزیزم..اتفاقی وبلاگتو دیدم..چه گل پسر نازی داری خداحفظش کنه ایشالا..فقط چقد کم ازش عکس گذاشتی برات از صمیم قلب دعا میکنم پیش مهراد عزیزت و باباییش برگردی... توکل به خدای مهربون
مامان رادمهر
10 شهریور 92 22:03
سلام عزیزم.من الان این پست رو خوندم.انشاله هیچ وقت دیگه مریض نشی و همیشه با تن سالم و لب خندون کنار مهراد جون باشی