برام دعا کنید
دوستان خوبم برای مدتی مجبورم به وبلاگ نیام.
با توجه به مشکلات اخیر و بیماری که تو یک ماه و نیم گذشته کشیدم و فکر می کردم به خیر گذشته متاسفانه دکتر تشخیص دادند به عمل.
کلمه عمل همیشه من رو ناراحت و کمی هم می ترسونه. ترس از ندیدن عزیزانم. شاید هم بی خود باشه با وجود اینکه سه بار زیر بی هوشی کامل رفتم باز هم می ترسم.
صرفا به خاطر اینکه تیروئید دارم و همیشه دیر به هوش میام.(2ساعت دیرتر از نرمال) و می ترسم این دیر به هوش آمدن منجر به همیشه نیامدن بشه.
نگران هیچی نیستم جز مهراد.
مهرادی که زندگی رو به من هدیه داد. تو قسمتی از زندگی که دیگه همه چیز عادی شده بود، اومد و بوم زندگیم رو پر از رنگ های شاد کودکانه کرد تا من هم کودک بشم و با او بزرگ بشم. با اون شروع به راه رفتن کنم، با اون زمین بخورم و بعد از گریه کوتاهی زمین خوردن رو یادم بره. با اون همه رو دوست داشته باشم. با اون از ته دل بخندم و بخندم و بخندم. و با اون اشک بریزم بدون نفرت بدون کینه توزی و بدون ترس.
تو گوش نی نی هاتون برام دعا کنید.اونها پاکند و دعاشون زود اجابت میشه.
تا بیام باز هم از خاطراتش بگم.
همه تون رو دوست دارم.


برام دعا کنید
