مامان افسرده
این روزها، روزهای خوبی رو ندارم.
همه جوره بهم ریختم.جسمم، روحم.
دلم میخواد دیگه سرکار نرم و بشینم خونه تو رو بزرگ کنم. ولی بنا به خیلی دلایل این هم امکانش نیست.
دوست دارم چند روز صبح به صبح از خواب بیداری بشم با هم بریم بیرون، خرید، مهمونی و غروب هم بدون استرس و نگرانی غذا درست کنیم و با آرامش بخوریم .
که به خاطر فشار کاری این هم نمیشه.
ی وقتهایی آدم احساس می کنه دوست داره دور از هیاهو و آدم ها باشه و توی ی کلبه بشینم فقط با تو روزگار بگذرونم.
هیچ کس دور و برم نباشه.
آدم هایی نباشن که فقط به فکر ظاهر هستند و خودشون هم احساس می کنند که خیلی ظاهر دارند وقتی این ظاهر رو می شکافی ی اسکلت بی روح و بی احساس بیشتر نیستند.
وای خدایا من که اهل ظاهر نبودم خودت می دونی چقدر عاشق باطن آدم ها بودم پس چرا دور و برم پر شده از آدم های ظاهر بین.
واسه همین عاشق تو هستم. چون تو خوبی و پاک.
مدتی شده کارم افتادند ی گوشه و گریه های مداوم.
دکترا می گن: کم خونیه، ضعیف شدی بعد از این عمل و بیماری های یک ماه پیش که کم هم نبود ضعیف شدی.
همیشه فکر می کردم خیلی قوی هستم حتی با وجود این بیماری که پنجاه روز طولش دادم به خیال اینکه خوب میشم به خیال اینکه دارم لطف می کنم فکر می کردم فرو نمی ریزم.
ولی دیگه کم آوردم.
کم آوردم از مراعات کردن همه. کجای این دنیا هست که کسی مراعات حال من رو بکنه.
کجای دنیا هست آدم ها به هم لطف کنند ولی در قبالش همون لحظه منتظر جبران لطفشون نباشند.
خیلی خسته ام.
احساس می کنم زندگی کردن و کار کردن و مادری کردن دیگه از عهده من خارج هست.
خدایا تو می دونی من چقدر محکمم. پس نزار فرو بریزم. نزار اشک هامو همه ببینند. همیشه تو فامیل و دوستام پشت کارم، فعال بودنم و سرزنده بودنم زبون زد بوده.
من که شرمنده همه هستم به خصوص پدر و مادر و خواهرام و همسرم دیگه شرمنده تر از اینم نکن.
فقط دلم ی جا رو می خواد و حرم امام رضا(ع)ست.
یا ضامن آهو ! من رو بطلب تا بتونم در جوارت آروم بگیرم تا بتونم با آرامش به دست اومدم باز هم مادری بکنم.


مامان افسرده
