مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 27 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

حضور پسره گلمون به زندگی

1391/2/4 12:49
نویسنده : مامان سحر
415 بازدید
اشتراک گذاری

من و بابایی بعد از پنج سال تصمیم گرفتیم یواش یواش خونمون از ساکتی در بیاد. دیگه همش دچار روزمرگی شده بودیم.

خدا بعد از پنج سال میوه زندگی رو به ما داد. مامان جون و حاج بابا آبان 90 به حج تمتع مشرف شدند. و قرار شد من و با خاله اعظم(خاله من) بریم پیشه زینب و زهرا و باباجون باید یک ماه تنها می موند.

آخرای اومدن حاج بابا اینها من حالم زیاد خوب نبود. یادمه ی بار خاله اعظم خورش قیمه درست کرده بود وقتی داشتم غذا می خوردم بوی گوشت خیلی حالمو بد کرد.

باباجون با تعجب به من نگاه می کرد و می خندید و ادامو در می آورد: وای گوشت بو می دههههههههههههههه.

خلاصه که دیگه خیلی اذیت می شدم. تهوع. کسل بودن. بی حوصله و همه و همه . باعث شد که برم پیش خانم دکتر اعدل(دوست و همکارم) آزمایش خون برام بنویسه و برم بدم. موضوع را با بهارجون(دوستم) درمیون گذاشتم. کلی ذوق داشت. و تحمل نداشت تا ظهر که برم بعد از ظهرجواب بگیرم صبر کنه . از طریق ی آشنا زنگ زد بیمارستان رسالت تهران(همون بیمارستانی که خودم به دنیا آمده بودم) و جواب رو بعد از یک ساعت پشت تلفن شنید. بهار کلی خوشحال شد.

زنگ زدم به باباجون هم گفتم : بابایی تبریک می گم. گفت:  الکی الکی بابا شدم.

بعد از یک ماه و نیم هم به مامان جونی و عمه جون و مامان طاهره و همه فهمیدند. و همه خوشحال شدند.

ولی من وباباجون از همه بیشترین خوشحال شدیم. عزیز دلمبای بای

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)