ویارونه
سلام عسل مامانی؛
هفته پیش 12/2/91 خاله معصومه (خاله من) زحمت کشیده بود و برای من و پسر گلم جشن ویارونه گرفته بود.
حدود 40 نفری مهمون دعوت کرده بود. هفته ی قبلش هم من و باباجون رفتیم چهارراه امیراکرم و ی لباس خوشگل و سفید خریدم. وای پسرم من که 50 کیلو بودم چقدر چاق شدم به قول بابایی شدم مثل مامان جون واییییییییییییییی یعنی شدم توپولووووووووووووووو.
خلاصه که رفتم یک کفش قرمز خوشگل هم خریدم و کلی با پسرم تیپ زدیم.
وقتی رفتیم شما کلی ذوق کردی. نمی دونم حسم درسته یا نه ولی هر وقت مهمونی می ریم کلی ذوق می کنی و جشن به پا می کنی تو شکم من. خودتو می زنی این ور و اون ور جیگر پسرمممم.
خاله معصوم کلم پلو و آش جوی مورد علاقه ی من رو گذاشته بود و سالاد کلم و سالاد ذرت و حلواشیرازی و ماست موسیر و ی ژله خوشمزه و خیلی خوشگل هم خاله زیبا درست کرده بود.
خیلی زحمت کشیده بود و در آخر هم یک دست سرهمی و بلوز و شلوار خاله معصوم داد و خاله زهره هم ی ماشین داده بود.
مامانی پسرم همه دوستت دارند. دست خاله هم درد نکنه.
به هر حال ی خاطره قشنگ از من و پسرم به جا موند.
به موقع عکس هدیه هاتو می گیرم و برات می ذارم.


ویارونه
