مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

شب قدر

شب قدر.همیشه احساس می کنم شب قدر ی فرصت هست که دوست دارم تحت هیچ شرایطی این شب ها رو از دست ندم. ی فرصت برای دعا برای پاک کردن گناهام.برای بخشش. برای حاجت نمی دونم. من زیاد اطلاعات دینیم متاسفانه کامل نیست. فقط بیشترین درک رو وقتی بردم که استاد معارفم تو دانشگاه داشت سوره قدر رو تفسیر می کرد. امشب آخرین فرصت هست.برای من برای تو و برای همه اونهایی که دوست دارند با معبودشون عاشقی کنند. امشب دعا کنیم برای : بیمارها : به خصوص سبا کوچولو(دختر دوستم) که متاسفانه قادر به راه رفتن نیست. برای خدا هیچ کاری نداره. برای خانم هایی که هنوز خدا دامن پرمهرشون رو سبز نکرده. برای گرفتارها و تهیدست ها . برای تمامی مامان هایی ...
9 مرداد 1392

سه تا دوست

گل پسرم؛ داشتن دوست خیلی خوبه ولی به شرط اینکه دوستت انسان خوبی باشه و تو خانواده بزرگ و با فرهنگی بزرگ شده باشه. تو زندگیم خیلی دوست ندارم. شاید به تعداد انگشتان دستم ولی همون تعدادی هم که دارم دوست های نابی هستند که جزء بهترین ها هستند. خاله مریم و خاله مرجان دوست های دوران دانشگاهم هستند که جزء دوستهایی هستند که نه تو غمم بلکه تو شادیم هم همیشه کنارم بودند. خاله مریم تقریبا با من ازدواج کرد و محمدمانی گلش رو مرداد 90 به دنیا آورد. من هم سال بعدش یعنی مرداد 91 و حالا خاله مرجان. روزگاره دیگه آدم نمیدونه چی براش پیش میاد. خاله مرجان همیشه به ما دو تا می گفت دخمل میارم شما دو تا دنبالم بدویی...
9 مرداد 1392

اولین زاد روزت خجسته باد

گل پسرم؛ عشقم؛ امیدم، بهترینم چه بگویم که بتوانم زیبایی خلقت خدای یکتا را ستایش کنم؟ فرشته ای که با آمدنش حال و هوای زندگی مان را تغییر داد؟ با خنده هایش، با گریه هایش. اگر 8 ساعت خوابم تبدیل به 7 ساعت می شد حملات میگرنی امانم رو می برید. ولی حالا؛ بیشتر از 3 ساعت خواب شبانه ندارم ولی دیگر غصۀ کم خوابی را نمی خورم. زیرا مادرم و دل نگران فرشته ای چون تو. زیبایم اولین زاد روزت هم فرا رسید. از چند روز قبل سخت مشغول فعالیت و تدارک جشن میلادت بودیم. مدتی پیش خاله هام خواستند بعد از افطار برای تبریک تولدت بیان و پدر گفتند نه باید از افطار بیان. (البته ما هم خیلی خیلی مزاحم خاله هام شده بودیم) یک شنبه به نظافت خانه پردا...
5 مرداد 1392

تولد هفتمین مروارید

گل پسرم؛ چهارشنبه 2/5/92 وقتی داشتی قهقهۀ خنده سر میدادی دیدم ای جانم هفتمین مروارید هم وارد صدف زیبات شده. مبارکت باشه مامان خوبم. البته چند روزی میشه که گریه های شبانه ات شروع شده که وقتی لثه هات رو معاینه کردم دیدم لثۀ بالایی هم ملتهب هست و به زودی باید به دو مروارید دیگه خوشآمد بگیم. عشقم مبارکت باشه ...
5 مرداد 1392

سه قدم تا میلاد عشقم

گل پسر مامان بزرگ شدی . شدی ی جوانمرد بزرگ. چقدر زود گذشت. تو الان دیگه همه چیز رو می فهمی. هر چقدر از عشقم و عاشقی کردن هام بگم کم گفتم. فکر نمی کنم بتونم پنج شنبه بیام برات بنویسم. و مجبورم این مسئولیت رو یا به خاله ها یا به خاله مریم محول کنم. تولدت از ماه قمری سوم رمضان المبارک بود. من شرمنده ام مثل همیشه که با تاخیر این روز رو تبریک گفتم چون مشکلات و مریضی های اخیری که برام پیش اومد حسابی ناتوان و ضعیفم کرد و مدام در حال استراحت بودم. خلاصه که هر روز این روزها یاد پارسال میافتم که هر روز به شکمم نگاه می کردم و میگفتم زودتر بیا.دیگه خسته شدم از انتظار.بیا کنارم بخواب تا با نفسهات آروم بگیرم. بیا تا ببینم که سالمی و د...
31 تير 1392

لالا در پارک

قبل از لالا   بعد از لالا(روزی بود که من بیمار بودم و خاله ها شما رو بردند پارک تا کمی من استراحت کنم)  شما ی عمۀ خیلی مهربون و عزیز داری که خیلی دورتر از ما تو شهر ارومیه ساکن هست چون امکان این رو نداریم که تند تند ببینیمش تو وبلاگ عکس های شما رو می بینن.این رو زدم تا دوستهامون نگن چقدر عکس تو دو تا پست. عمه جون از راه دور ی عالمه ...
18 تير 1392

جوانمرد بزرگ

این سری عکس هایی هست که تو حیاط خونه مامان جون خاله ها گرفتند.(تو ساعاتی که من اداره بودم) دانشمند کوچولو چی رو میخوای از لابه لای اون برگ کشف کنی؟ نازنینم چقدر دوستت دارم؟! قربون قد و بالای خوشگلت برم با اون کفشهای کوچولوت این قفس بوقلمون های علی کوچولوی همسایه است که شما همیشه با تعجب اونها رو نگاه میکنی گل پسر کی رو روی تاب داری تاب میدی؟ این حرکت یعنی چه؟؟؟؟؟؟ ...
18 تير 1392