مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

عکس های پایان ده ماهگی

تو این مدت که خاله اعظم آمد برای کمک به مامان جون در اولین فرصت رفتیم امامزادگان چیذر. این دومین امامزاده بود که اولین امامزاده رو در 30 روزگی به امامزاده قاسم واقع در گلابدره دربند رفتیم و این هم دومین و سومین بود. این عکس امامزاده اسماعیل در چیذر هست و چون شما آروم نمی شستی برای عکس گرفتن مجبور شدم سیم دوربین رو در اختیار شما بزارم تا در مقابل این رشوه عکس بگیرم این هم امامزاده علی اکبر ...
2 تير 1392

دعوت به مسابقه

دوستهای خوبم مامان ساجده و مامان فائزه و البته مامان مری من رو به این مسابقه دعوت کردند. اولش نمی دونستم چطوره؟ بهشون گفتم من آی کیوم پایینه. بهم راهنمایی دادند. خواستم اول شرکت نکنم. دیدم واییییییی روی مامان ساجده و مامان فائزه و مری جون رو میشه زمین انداخت. بنابراین من هم شرکت کردم. دوستهای خوبم ی عالمه بوس. 1.بزرگـــــترین ترس تو زندگیتــــــ چیــــــه؟ خدای نکرده زبونم لال از دستـــــ دادن عزیزانم. 2.اگــــه 24ساعتـــــ نامریی بشی چیکــار میکنی؟؟ میرم می گیرم توپ میخوابم. تا مهراد هر 20 دقیقه شیر نخواد. 3.اگــــه غول چراغ جادو توانایی براورده کردن 5الی 12حرف رو داشت چیه؟ بابا بهمن هیئت علمی بشه ...
28 خرداد 1392

روزهای پر ترافیک

این روزها خاله ها سخت مشغول مطالعه و تلاش برای رقابتی بزرگ به اسم کنکور هستند. من که سخت شرمنده شون هستم. توی این یک سال خوندند ولی چه خوندنی. ما که به خاطر کار پدر همیشه خونشون بودیم و بودن ما هم همیشه با سر و صدا همراه هست. خاله های صبوری هستند که هیچ وقت نه تنها حرفی نزدند بلکه با شادی و خنده قربون صدقه شما هم می رفتند. سه هفته گذشته وقتی از سرکار اومدم خونه. دیدم وای!مامان جون غذا نخورده و حسابی رنگ به چهره نداره. بنده خدا سابقه معده درد و پوکی استخوان هم که داره. حسابی ناراحت شدم. از طرفی هم می دونستم هم نگران مراقبت شما هست و هم نگران درس خاله ها. بهشون پیشنهاد دادم ی مدتی در هفته برن منزل خواهرشون (خاله های من)عمه ام و ...
28 خرداد 1392

تولد مرواریدهای 3 و 4 و بیماری گل پسر

گل پسر خوبم؛ فکر کنم برای هر تولد مرواریدات پروژه ای داریم که در مرحله اول خودت خیلی خیلی عذاب می کشی بعد مامان جون و خاله ها و بعد من و پدرت. یک ماهی بود که درگیر تولد مرواریدهای خوشگل لثه بالات بودیم. مثل ماه پیش با بی قراری شروع شد و هر دقیقه شیر خوردن در طول شب و بی خوابی های من. که به نظرم شیر خوردن در شب بهت آرامش می ده. خلاصه یک هفته گذشته بدترین روزها رو داشتی عشقم. حسابی درد داشتی که سعی کردیم با استامینوفن کنترل بشه. چون زیاد علاقه ای به این ژل های بی حسی ندارم. متاسفانه چند روز بیرون روی شدید به طوری که در طی روز سه یا چهار دست لباس تعویض می کردیم. چون دفعه قبل دکتر گفت چاره ای نیست به جز خو...
10 خرداد 1392

عکس های جدید

وقتی یک روز زیبای بهاری به همراه مامان جون که همیشه زحمتهامون گردن ایشون هست و آمده بودند برای نگهداری شما. رفتیم سه تایی پارک غروب شده بود و زیاد وسایل بازی مشخص نبود. این هم ی روز پنج شنبه که با هم تو اتاق شما داشتیم بازی می کردیم. البته قبل از مریض شدنت هست که حسابی تپل مپل بودی ...
10 خرداد 1392

کشف یازده ماهگی

مراحلی از بالا رفتن از مبل وقتی که پدر متکا رو میزارند پایین مبل جهت مطالعه. گل پسر سوء استفاده می کنند. تا کشف جدیدش رو به همه نشون بدند. 1- 2- 3- 4- دومین کشف هم الو گفتن به زبون خودت هست. وقتی می بینی نه من موبایلم رو می دهم نه پدرت چهارشنبه یعنی 8/3/92 خودت مشتت رو بردی پشت گوشت و مدام می گفتی اَ اَ.قربونت برم مننننننننن ...
10 خرداد 1392