مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 28 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

اولین پارک

سلام گل پسرم، اولین پارکت رو 92/1/29 وقتی خونه مامان طاهره بودیم رفتید. غروب وقتی دیدم که بی قراری مکنی از پدر خواستم ببرت پارک نزدیک خونه. پدر می گفت از وقتی رفتی تا برگردید نه تکون می خوردی نه حرف(به زبان خودت) می زدی. تاب و سرسره هم صفش طولانی بود نرفته بودید و فقظ ی کم رو چمن نشسته بودید و آمده بودید. پنج شنبه 92/2/12 با پدر رفتیم پارک نزدیک محله خودمون. همه پارک ها خلوت بود و رفتیم تا کمی شما با وسایل پارک بازی کنید. وقتی خواستم سوار سرسره کنم مقاومت کردی و ترس داشتی. بنابراین چند بار با هم سوار شدیم(من هم دلی از عزا درآوردم) فکر کنم خوشت اومده بود چون چیزی نمیگفتی.بعد سوار تاب شدیم و پدر ما رو هول داد و بعد نوبت اله کلنگ بود و...
15 ارديبهشت 1392

تولد 9 ماهگی

عشقم،نفسم،زندگیم به سلامتی و دل خوش امروز ساعت 7/35 دقیقه رفتی تو ده ماهگی. ده ماه پیش هم سه شنبه روزی شما به دنیای ما سلام کردی. گل پسرم با وجودت و بودنت به من زندگی دادی،عشق رو هدیه دادی،زیباترین و پاک ترین ترانه های دنیا رو برام میخونی. عشقم، زندگیم با بودنت نه دیگه یک رنگه و نه دیگه روال عادی رو داره.هر روزم شده هزار رنگ اون هم رنگ های شاد و خوشگل و هیچ روزم مثل روز قبلش نیست چون هر روز یک کار جدید انجام می دی و من غرق عشقت کردی. امسال دیگه روز مادر رو قشنگ درک میکنم. هر سال که پدرت برام هدیه می خرید بهش می گفتم آخه من که مادر نیستم و پدرت هم می گفت خانم خونه که هستی.ولی امسال مادر هستم. البته حالا حالا مونده تا مثل ماما...
3 ارديبهشت 1392

چکاب ماهیانه

گل پسرم امروز وقت چکاپ ماهیانه ات بود. البته من هر دو ماه می برمت پیش دکتر خودت. امروز خاله زینب هم با ما همراه شد. متاسفانه دیر رسیدیم مجبور شدیم زمان بیشتری رو منتظر بمونیم. طبق معمول تا رسیدی تو مطب چشمت به نی نی ها افتاد مطب رو روی سرت گذاشتی. دیگه ی جاهایی میخندیدم ولی خنده از خجالت. فکر کن بلند بلند گاهی حالت فریاد می گفتی ادّه. دَدَه. دِدَه. ابه. ای خدا از دست این پسر خوشگل. جالب اینکه تام و جری که از تلویزیون مطب پخش می شد رو همیشه وقتی می ری طوری می بینی و سر و صدا می کنی انگار هر روز داری تام و جری میدیدی. خلاصه که بعد از وزن که 9/500 کیلوگرم بودی و گرفتن اندازه سر که 45 بود و قدت که 70 بود رفتیم پیش دکتر فتحیِ مه...
1 ارديبهشت 1392

مهربان باش

حضرت عیسی (ع) وقتی 10 بیمار رو شفا دادند یک نفر تشکر کرد. وقتی خدا بارون رو می بارونه هر کسی یک گله می کنه یکی می گه وای خیس میشم، یکی از گلی شدن گله منده و کشاورز از خرابی محصولش ناله می کنه.فقط یک نفر از خدا سپاسگزاری می کنه. نتیجه اخلاقی اینکه :  وقتی مهربونی می کنی و کسی جواب مهربونی رو با نامهربونی می ده و طلب کار می شه بدون تو بالاتر از حضرت عیسی و خدا نیستی. ...
31 فروردين 1392

سرکشی به آشپزخانه

من که صبح ها سرکار میرم شما پیش مامان جون می مونی روزهایی که خاله ها کلاس ندارند زحمت شکار لحظه ها رو می کشدند. آقا به نظرتون بهداشت رعایت شده؟ اول در رو باز می کنیم بعد پاها رو این شکلی کج می کنیم بعد آمار می گیریم ببینیم چند تا کشو داره؟! چی داره؟ آیا میوه هاش خوشمزه است، نیست؟   بعد بلند می شیم رد گم کنی(یواشکی ببینم می تونم قدم به بالاها برسه به نظرم اون بالا وضعیت بهتره) نه مثل اینکه نمی شه .ولش کن از این سرکشی بهداشتی من چیزی بهم نمیرسه. می رم به ..... خوردن ماستم برسه خیلی بهتره بالاخره تهش ی قوتی داره ...
27 فروردين 1392

سفر به شمال

مثل اینکه قرار هست تا پایان 12 سالگی شما کل ایران رو بگردی البته همه هم در یک حد یک یا دو روز. پنج شنبه 22 فروردین همون دخترعمه ام که چندی پیش عروسیشون بود و شما برای دومین بار رفتی عروسی همسرشون تو شمال هم برای اقوام خودشون عروسی گرفتند و ما هم دعوتشون رو لبیک گفتیم. عروسی از ساعت 5 تا 1 شب بود و خیلی بهم خوش گذشت. چون باباجون شما رو برای سه ساعت تو خیابونهای مینودشت گردوند تا بخوابی و ما هم به پایکوبی بپردازیم. ساعت 8 شب باباجون شما رو به من تحویل داد و بعد خاله ها زحمت کشیدند و نگهداری کردند و شما تا ساعت 12 شارژت تموم شد و رفتیم جایی که خانواده آقا داماد تدارک دیده بودند استراحت کردیم فردا 8 صبح به سمت ساری رفتیم تا سری هم ب...
27 فروردين 1392