مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

جواب آزمایش گل پسر

چهارشنبه 20/6 هم برای درمان سرماخوردگی که یک هفته ای ادامه داشت و هم برای نشون دادن جواب آزمایش یک سالگیت رفتیم مطب دکتر فتحی. طبق معمول بچه شیطونه مطب شما بودی و بقیه نی نی ها آروم تو بغل مامان و باباشون نشسته بودند. حتی اونهایی که از شما بزرگ تر بودند. پدرت گفت آخه اونها کوچیک ترند. گفتم به خدا اون موقعش هم وقتی وارد مطب می شد تا چشمش به کارتن تام و جری می خورد کلی قیل و قال راه می انداخت که انگار داستان تام و جری اون نوشته حالا با دیدن کارتن و تحریفاش داغ کرده. خلاصه با کلی سختی نگهت داشتیم چون خواب بودی و کفش هم نبرده بودم. وزنت خدا رو شکر کمی برگشت. بعد از سرماخوردگی که یک ماه پیش خورده بودی و کم شده بود وزنت شد:100/10 ...
24 شهريور 1392

لحظه هایی در سیزده ماهگی

این هم داماد کوچولو که تو عروسی پسردایی مامانم بوده. دامادیت رو ببینم مامان.(این بلوز رو وقتی ده روزت بود عمه جون برات آورد) سرگرمی این گل پسر قابلمه و آبکش و لگن هست. صبح به صبح میاد سر قابلمه های مامان جونش ببینه چیزی کم و زیاد نشده. وقتی ی روز از اداره اومدم باباجون گفت خیلی گریه کردی و تا مجبور شده تو رو بزاره تو تاب هولت بده تا بخوابی. وقتی این عکس رو دیدم کلی گریه کردم. که با رفتن به اداره همه رو تو زحمت انداختم حالا که باید مامان و بابام استراحت کنند بنده خدا وقتی از سرکار میاد تازه شما رو مراقبت می کنه و میخوابونه. بعد بعضی ها می شینن میگن خوش به حالت که میری سرکار. انگار که ی مشت تخمه میریزم تو جیبم و ...
24 شهريور 1392

عکس های آهار

این هم مهراد و خاله دوقلوهاش به ترتیب زینب و زهرا که به بودنشون واقعا برامون نعمته. جیگر اون چشم های سرماخورده ات مامانی خوبم ما لواسونیها به آب می گیم او (غلیظ) نمی دونم چرا مهراد هم به آب می گه او . در حالیکه ما از اولش هم به آب با زبون نی نی ها می گفتیم آبه . حالا الان هم نزدیک استخر هست و می گه : اوو این مهراد و پدرش     ...
24 شهريور 1392

سفر به آهار+ سرماخوردگی

گل پسرم ببخشید که نمی تونم تند تند بیام. هم به خاطر مشغله کاری که وقتی از سرکار میام باید بعد از بیداری شما سریع بریم خونه و غذایی مهیا کنیم و هم اینکه حال جسمیم بعد از اون جریان های دو ماه پیش اصلا مساعد نیست. و اگر الان رو پا هستم عشق به تو هست. به هر حال : پنج شنبه 15/6 بود که با دعوت خاله معصومه (خاله من)که جزء خاله های خوبم هستند به اوشان روستای آهار رفتیم. متاسفانه شما دوباره سرماخورده بودی این دفعه هم حال زیاد خوبی نداشتی. نمی دونم چرا این قدر تند تند سرما می خوری البته ی علتش هم به خاطر ضعیف شدن من هم هست که به دنبال اون شیرم هم دیگه قوت سابق رو نداره.چهارشنبه شب به همراه پدرت رفتید درمانگاه محل. این بار آبریزش بینی ...
24 شهريور 1392

سالگرد با هم بودن

٨ شهریور ماه مصادف هست با سالگرد ازدواج من و پدرت. 6 سال تمام شد و ما وارد هفتمین سال با هم بودن شدیم. 6 سال با مردی از جنس مطالعه و تفکر و پژوهش آشنا شدم. وقتی پدر دکترا گرفت بهش گفتم آخیش دیگه مطالعه و خرید کتاب تعطیل شد دیگه . ی نگاه تعجب انگیز کرد و گفتم: نه دیگه تعطیل تعطیل که کمتر شد و دوباره نگاه کرد و گفت: سحر خانم من تمام زندگیم با مطالعه بوده و اگر یک روز مطالعه نکنم(البته بازی کامپیوتری هم کنارش)نمی تونم باشم. و اونجا بود که به پدرت حسرت خوردم که خوش به حالش که از تمام زندگیش بهترین استفاده رو کرده و بهترین کتاب های دنیا رو خونده. امیدوارم روزی که تو بزرگ شدی اهل مطالعه باشی و یک دانشمند جوانمرد بشی. و همچ...
9 شهريور 1392

تولد سیزده ماهگی

با اندکی تاخیر تولد سیزده ماهگیت مبارک باشه عشقم. این ماه هم به سلامتی و خوشی فقط با اندکی سرماخوردگی به خوبی به اتمام رسید. دیگه شما: 1- فعلا همون 8 عدد دندون رو داری . 2- خیلی راحت راه میری و حتی می دوی . 3- کلماتی که می گی: ادَه. دده. جیزه. آجی(خاله زینب و زهرا). به به. آ (آب،آقا).می می (شیر). تا تا(یعنی تاب تاب خوردن) 4- وقتی می گیم نماز بخون سریع به حالت رکوع و سجده دولا میشی. 5- در کنارش نای نای هم می کنی 6- دست دادن یا به قول معروف یالا هم می دی 7- دده رو کامل می شناسی . 8- سرگرمی دائمیت استفاده از قابلمه و تابه و کابینت های آشپزخونه هست. 9- عاشق آب بازی کردن هستی دیگه اینکه در کل ش...
9 شهريور 1392