عکس های سفر به ارومیه
دریاچه ارومیه به همراه پدر این هم خود دریاچه ارومیه که متاسفانه چیزی از دریاچه باقی نمونده مهراد و صدف جون (دخترعمه) و خرگوش صدف جون این هم عکس مهراد تو باغ عمه پدرش(البته گل پسر خیلی حال ندار بوده ) این هم ی روز خوب آفتابی تو حیاط عمه کبری که حسابی مشغول شیطنت بودی ...
سوار شدن بر مترو برای اولین بار
جمعه 25/5/ صبح به پدرت گفتم که نمایشگاه بازی های دیجیتال باز شده تو مصلی . پدر هم که عاشق بازی کامپیتوتری هست گفت: اه پس بریم که برای موبایل شما(که به تازگی بعد از دو تا گوشی که شما نابودش کردی خریداری شده)بازی بریزیم. گفتم منت نزار واسه خودت می خوای بریزی ی حرفیه. خلاصه که غروب ساعت 7 راهی مصلی شدیم.چون فکر می کردیم نمایشگاه تا ساعت 10 شب چون جمعه هست باز باشه. بنابراین از مینی سیتی به سمت مترو تجریش رفتیم. اولین بار بود که سوار پله برقی شدی و با تعجب و سکوت تمام که تا به حال اتفاق نیفتاده نگاه می کردی. وقتی وارد قطار شدی. متعجب بودی اول سکوت بعد نگاه های تعجب انگیز. البته این سکوتها و نگاه ها برای دقایقی تا هیجان و تازگی ...
کارمند کوچولو
(هر چند تاریخ ها پشت سر هم هست ولی هر کدوم موضوع خاص خودش رو داره) گل پسرم،کارمند کوچولو سلام؛ خانواده مامان جون اینها از شنبه 19/5 برای مدت 5 روز به سفر شمال رفتند. تا سه شنبه که من هم مرخصی بودم و در خدمت عشقم. اولش هم قرار بود تا سه شنبه باشه.ولی مامان جون اینها تو شمال متوجه شدند که تاریخ رو اشتباه متوجه شدند و تا چهارشنبه هست و من هم دیگه نمی تونستم چهارشنبه رو مرخصی بگیرم. بنابراین تصمیم گرفتم چهارشنبه با هم بریم اداره ساعت 8 صبح خدا رو شکر خودت خود به خود بیدار شدی ی دست لباس خوشگل تنت کردم و بعد زنگ زدم آژانس و راهی اداره شدیم. به هیچ کدوم از همکارام نگفته بودم که می برمت.چون همیشه اصرار داشتند ی روز ببرمت گفتم بذار ...
چکاب ماهیانه
سه شنبه 23/5/ ساعت 7 صبح به همراه پدرت راهی دکتر فتحی شدیم. وقتی رسیدیم بعد از گرفتن قد و وزن که :وزنت 9750 بود و قدت 79 س. پیش دکتر رفتیم.وضعیت بیماریت رو تو سفر ارومیه به دکتر گفتم و گفت الان که تب نداره ولی 150 گرم وزنش کم شده که باید سعی کنی برسونی. دکتر پرسید: شیر چی میخوره؟ گفتم شیر خودم رو؟ گفت: شبها هم. گفتم : بله.خیلی مدام. گفت: شیر شب باید قطع بشه.12 شب تا 6 صبح نباید بخوره.چون باعث پوسیدگی دندونش و آسیب به مادر میشه.گفتم دکتر نمی شه چون خیلی وابسته شده.گفت: تلاش کن. و آزمایش کامل برای دوم شهریور و عکس از مچ دست برای خدای ناکرده نرمی استخوان نوشت. همون موقع که تو اتاق دکتر بودیم وقتی صدای زنگ در اومد. شما داد زدی : کیهههه...
سفر به ارومیه + سرماخوردگی
با اندکی تاخیر سلام همزمان با تعصیلات عیدسعید فطر ، متاسفانه مادربزرگ مهربون پدرت دچار ناراحتی قلبی شد و این همه رو نگران کرد. اول قرار شد پدرت با بابابهروز پنج شنبه 17/5/ برند ارومیه.ولی بعد ما هم راهی شدیم. از دو روز قبل کمی تب داشتی ولی متاسفانه تو ارومیه هم تبت و هم بیرون رویت شدید شد. و من مثل تهران که بهت قطره استامینوفن می دادم تو ارومیه هم تکرار کردم. روز اول که تونستیم از آقا و خان نه نه(پدربزرگ و مادربزرگ پدر) دیدن کنیم و خدا رو شکر حالشون خوب بود و دیدنشون همشه من رو کلی خوشحال میکنه چون خیلی خیلی خیلی مهربونند هر چند من زبون شیرنشون رو نمی فهمم. خلاصه که از جمعه حال شما بدتر شد بی قراری پشت بی قراری مدام تو بغلم بودی...
لحظه های ناب
همه جورش رو دیده بودیم به جز این مدلش رو قربون اون خنده های خوشگلت برم من این هم تابی که خاله ها برای تولدت زحمت کشیده بودند ...
بدون شرح
عکس های تولد
ساعتی قبل از تولد این هم تزئین خونه از طرف خاله ها برای دیدن باقی عکس ها به ادامه مطلب مراجعه فرمایید شمع صد سالگی تو مامان فوت کنی وقتی داشتیم با هم کیک رو می بریدیم مدام می گفتی جیزه جیزه من و بابا و مامانم و مامان جون و باباجون و خاله زینب و خاله زهرا من و بابا و مامانم و بابابهروز و مامان طاهره و عمو امیر من و مامان و بابا و آتنا جون و علی اکبر جون(فرزندان دخترخاله مامانم) این هم برگه یادگاری که نوشته شد از طرف همه که زحمت طراحی برگه رو هم خاله ها کشیدند متاسفانه فراموش کردیم از هدایات عکس بگیرم در اسرع وقت این کار رو انجام ...







